افتخار مي‌كنيم اهل سرزميني هستيم كه بهار آغازگر تقويم آن است

با گردهم‌آيي تعدادي از اهالي فرهنگ و هنر و شعرخواني و داستان‌خواني برخي از آن‌ها، ديدار نوروزي در قالب بيست‌وسومين نشست «عصر روشن» برگزار شد.

به گزارش خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، در ابتداي اين مراسم كه عصر روز پنجشنبه 17 فروردين‌ماه 1391 برگزار شد، عليرضا بهرامي - دبير اين نشست‌هاي فرهنگي - هدف از برگزاري اين مراسم را شكل‌دهي سنت ديدار نوروزي براي اهالي فرهنگ و هنر خواند و بيان كرد: فكر كرديم در جامعه‌اي كه حتي سياسيون ديدار نوروزي برگزار مي‌كنند، اهل ادب و فرهنگ چرا چنين حركتي نداشته باشند؟ اتفاقا نوروز بيشتر درونمايه‌اي فرهنگي اجتماعي دارد. اميدواريم با توجه به بازخوردهايي كه تا الان از اين برنامه - از زمان اعلامش در روزهاي پاياني سال گذشته - ازسوي اهالي فرهنگ و هنر داشته‌ايم، بتوانيم كليد گردهمايي نوروزي اهالي فرهنگ و هنر را در سال‌هاي آينده در گستره‌اي وسيع‌تر بزنيم.

 بهرامي همچنين با ذكر نام در گذشتگان يك سال گذشته‌ي حوزه فرهنگ و ادب كشور، ازجمله سيمين دانشور، ابراهيم يونسي، پرويز رجبي، فريدون فرياد، غلامرضا بروسان، الهام اسلامي، حميد كرمي، ميرصالح حسيني، محسن اردبيلي، سيدحسين الهامي، محمدحسين آريا، عظيم خليلي، يحيي شيدا، عبدالله نوراني، عباس بارز، عبدالرضا قناد دزفولي، علي ابوالحسني (منذر)، محمد آزادگان و عبدالمحمد روح‌بخشان، ياد آنان را گرامي داشت. همچنين از جلال ذوالفنون، حسين سمندري و امير بدر طالعي، هنرمنداني كه در آستانه يا آغازين روزهاي سال جديد از دنيا رفته‌اند، ياد كرد.

 او در بخش ديگري از اين مراسم با نام بردن از جايزه‌هاي ادبي و نشست‌هاي مستمري كه در سال‌هاي اخير برگزار شده‌اند، عنوان كرد: بخشي از حيات ادبي ما متعلق به رويدادها، نشست‌ها و جايزه‌هايي است كه در طول سال به‌صورت مستقل برگزار مي‌شوند و در كنار حلقه‌هاي ديگري چون رسانه‌ها، ناشران، مؤلفان و مخاطبان، زنجيره ادبيات معاصر ما را شكيل مي‌دهند.

در ادامه اين مراسم عليرضا طبايي - شاعر پيشكسوت - با موضوع پيشينه بهاريه و شادي در تاريخ ادبيات ايران و با استناد به برخي از شعرهاي شاعران بزرگ ايران همچون مولانا، سعدي، حافظ، خيام و... درباره بهار ابراز داشت: يكي از افتخاراتم اين است كه ايراني هستم، چراكه هيچ قومي مانند ايراني‌ها بهار را معيار و سرآغاز تقويم سالشان انتخاب نكرده‌اند. بهاري كه در حقيقت آميخته شدن سرآغاز زندگي با طبيعت است.

او ادامه داد: حتي در اساطير ايراني، آفرينش انسان‌هاي نخستين - در باور مشي و مشيانه - با شكفتگي و روييدن همراه است. طبق اين باور، در ابتداي خلقت انسان، دو گياه از دل خاك در‌مي‌آيند و از آميختن آن‌ها، حيات انسان آغاز مي‌شود. جالب اينجاست كه اين آفرينش از طريق شكفتگي است.

طبايي يادآورشد: اگر به اقوام مختلف دنيا دقت كنيم، مي‌بينيم كه آغاز تقويم هيچ كدام از اقوام با شروع زندگي طبيعت نيست و شروع تقويم با آغاز بهار براي ما افتخاري است كه بايد همواره آن‌را جشن بگيريم.

او سپس با اشاره به حضور بهار و مضامين آن در ادبيات ايران گفت: در ادبيات ما بهار همواره جالب توجه انديشمندان بوده است. اگر به قرون اوليه و آغازين شعر پارسي نگاهي بياندازيم، مي‌بينيم كه در شعر شاعران اين دوره بهار همواره به معناي شكلي از زايش و هستي دوباره به‌كار گرفته شده است.

اين شاعر و روزنامه‌نگار پيشكسوت افزود: نگاه اين شاعران به بهار از سه منظر قابل توجه است كه يكي از آن‌ها، زندگي و دگرگوني در حيات طبيعت و زندگي انسان است و در شعرهاي سعدي، خيام، مولوي و حافظ نمودهاي بارز و زنده‌اي دارد. دوم ديد عرفان‌نگر شاعران به بهار است كه علاوه بر شعرهاي سعدي، حافظ و قاآني، در شعر شاعران انقلاب مشروطيت نيز اين مضمون وجود دارد. مضموني كه بهار نشانه‌اي از رستاخيز دوباره آدمي و جلوه‌اي از ذات يكتايي خداوندي است.

او درباره نگاه ديگر شاعران به بهار در ادبيات و شعر شاعران نيز بيان كرد: نگاه سوم به بهار در ادبيات، مضاميني از بهار است كه بيشتر در شعر شاعران روزگار ما نمود يافته و بيشتر در مطبوعات و دفاتر شعر شاعران امروز حضور دارد كه شامل تلخي نگاه شاعران است. اين شاعران بهار را در آينه‌اي از اندوه خود مي‌بينند و در اشعار آن‌ها بهار تصويرگر آرزوهاي تحقق‌نيافته‌شان است. طبايي در ادامه شعرهايي از احمد شاملو و اخوان را كه در اين زمينه در رابطه با مضامين بهار سروده شده‌اند، خواند.

در ادامه مراسم علاوه بر عليرضا طبايي، پوران كاوه، آرش نصرت‌اللهي، سيامك بهرام‌پرور كه از آمل در نشست حضور يافته بود، محمود معتقدي، فرياد شيري، آرش شفاعي، عليرضا بهنام، يعقوب رستمي ثالث، فاطمه صمدي، محمد رمضاني فرخاني و رسول يونان به شعرخواني پرداختند و اسدالله امرايي - مترجم - و احمد طبايي، داستان‌هاي كوتاهي براي حاضران خواندند. در اين ميان، عليرضا بهنام با ياد كردن از كاوه سيدحسيني، مديا كاشيگر و ايرج زهري، با بيان اين‌كه اين اهالي فرهنگ و هنر در ايام تعطيلات نوروزي به‌علت بروز سانحه‌هايي در بستر بيماري قرار گرفته‌اند، براي بهبود آنان آرزو كرد.

محمود معتقدي نيز با اعلام اين‌كه چهار مجموعه شعر تازه از او در نمايشگاه كتاب تهران عرضه خواهد شد، گفت: وقتي افراد به سن ما مي‌رسند، در معرض احتمال ابتلا به افسردگي قرار مي‌گيرند، ولي ما سعي مي‌كنيم با فعاليت‌هايي چون انتشار آثار از طريق كتاب و شبكه‌هاي اجتماعي و همچنين حضور در چنين نشست‌هايي، از اين مخاطره جلوگيري كنيم.

از ديگر حاضران در اين نشست، به شاعران و داستان‌نويساني چون فرهاد عابديني، قباد آذرآيين، سيروس نفيسي و اعضاي گروه نقد چهارشنبه‌ها مي‌توان اشاره كرد.

همچنين در اين نشست، علاوه بر كتاب‌هاي تازه‌انتشاريافته‌اي از مؤلفان حضور يافته در جمع، شماره‌هاي ويژه نوروز مجله‌هاي ادبي «شوكران» و «ارمغان فرهنگي» نيز به حاضران معرفي شد. خوانش شعري طنز به گويش محلي توسط آرش شفاعي، بخشي از اين نشست بود كه مورد توجه حاضران قرار گرفت.

 

در آیینه نقد زمان

راز ماندگاری «نیما یوشیج» در چیست؟ نزدیک به یک قرن است که نام «نیما یوشیج» که شناسه «علی اسفندیاری» است و آثار او در ذهن و زبان چند نسل از اهالی ادبیات، هم شاعر و هم دوستدار شعر و ادب فارسی، ساری و جاری است. چرا آثار و اندیشه نیما، گروهی را برانگیخت تا در برابر او، آثار او را نفی کنند و گروهی دیگر را به دفاع از راه و روش او ترغیب کرد؟ به باور من، آنچه مخالفان و موافقان، و پیروان سبک و سیاق اندیشه و شعر نیما را برانگیخت تا در نفی یا اثبات او، و بزرگداشت آثار یا بی‌ارزش نشان دادن آثار او به تلاش برخیزند، به شکل فهرست‌وار و اشاره گونه، به قرارزیر بوده و هست که خواهم گفت. اما اگر بتوان راز ماندگاری او را در یک کلام خلاصه کرد، می‌توان گفت عامل اصلی این ماندگاری به اصطلاح «خرق عادت» نیماست.

نیما برخلاف معاصران خود، در جهتی دیگر شنا کرد، در جهت خلاف رودخانه. اگرچه کسان دیگری هم بودند که آنان هم کم و بیش در جهت خلاف رودخانه شنا کرده بودند یا شنا می‌کردند، اما نیما این مسیر را تا پایان، با صداقتی مثال‌زدنی و به شکل خستگی‌ناپذیر ادامه داد. عواملی که باعث آمد نام و آثار نیما، هم در زمان حیات و از سوی معاصران خود و هم بعد از درگذشت او از سوی نسل‌های بعد مورد پذیرش یا عناد و نفی قرار گیرد فهرست‌وار چنین است:

جسارت نیما در کوتاه و بلند کردن مصراع‌ها و درهم ریختن سنت دیرسال تساوی مصراع‌ها.

ابداع و پیشنهاد زبانی سرشار از ابهام در شعر خود، که این ابهام نه از نوع پیچیدگی‌های مصنوع که نوعی ویژگی است که به گونه‌ای استعاره بدل می‌شود.

داشتن جهان‌بینی و نگرش ویژه، در روزگار خود در برابر رویدادها و حوادث، چه در ایران و چه در سرزمین‌های دیگر. همین نگرش و جهان‌بینی، زبان و بیان او را به سبک و استقلال خاصی رساند که ویژه او شد و در گذر زمان، زبان و نوع بیان او را هم به زبان و بیانی کم و بیش مستقل بدل کرد.

توجه به خصوصیات و طبیعت بومی و زادگاهی که در آن پرورش یافته بود که تصویر این منظره‌ها، رنگ و بویی ویژه به آثار او می‌بخشید.

آشنایی‌زدایی و دوری از موازین قدیم درک و حس زیبایی و توجه به مرزهای تازه در قلمرو درک و زیبایی شناختی.

توجه دقیق به مناظر و رویدادهای حتی کوچک و کم ارزش از دیدگاه دیگران و الهام گرفتن از آنها و تصویر ادراک شاعرانه از آنها با نگاهی تازه و بدیع.

 پایبند ماندن غیرعامدانه و طبیعی به زندگی و نگرش روستایی تا پایان عمر، با وجود زندگی در شهر.

اگرچه نیما، به تعبیری اساس تساوی طولی مصراع‌ها را درهم ریخت و بنای کار خود را بر اساس نیاز کلامی و اندیشه در هر مصرع گذاشت و به اصطلاح از پوشال‌گذاری پرهیز کرد، اما به ضرورت بهره‌گیری از وزن و قافیه، به گونه تازه و ابداعی خود پایبند ماند و با جسارتی بی‌مانند در برابر انکار و حتی توهین دیگران ایستاد و شعر خود را چه از نظر ساختمان بیرونی و چه از دیدگاه ساختار درونی بدل به آثاری کرد که هم شعر او و هم اندیشه او را از دیگر شاعران متمایز ساخت.

یادآوری این نکته ضروری است که پرداختن به نیمایوشیج و شعر او و اوج و کاستی‌های آن نیاز به فرصتی بیشتر دارد. تا آن زمان...


علیرضا طبایی ـ روزنامه ایران شماره 6640

 

ویژگی‌های یک شعر خوب از نگاه «علیرضا طبایی»

پیش از سخن گفتن در مورد ویژگی‌های یک شعر خوب یا به سخن دیگر یک شعر ناب، باید به گونه‌ای موجز و مفید به مقوله‌ای دیگر پرداخت تا مفهوم شعر، بهتر و شایسته‌تر درک شود.

من عقیده دارم شعر در این سرزمین، در کنار یا حاشیه زندگی راه نمی‌پوید، بل، با زندگی آمیخته و با آن یگانه شده است. من شعر را «تفنّن» و «بازی با واژه‌ها» نمی‌دانم. به باور من شعر، پاره‏‌ی از هستی و زندگی قوم و قبیله‌ای است که در این سرزمین، از گذشته‌های دور تا امروز، زندگی کرده و به شکلی با حیات آنان آمیخته، با زبان و فرهنگ آنان عجین شده، و بدل به شناسنامه فرهنگی، تاریخی، اجتماعی و سیاسی آنان گردیده است. این شعر ریشه در همین زمین، در همین آب و خاک دارد و عصاره وجودی خود را از دل همین مرز و بوم و از آمال مردم این پاره جغرافیایی گرفته و می‌گیرد. اگرچه همواره گوشه چشمی به فرهنگ، مردم و هستی اقوام دیگر به صورت تهاتر و داد و ستد فرهنگی داشته و دارد و از آبشخور ادب و هنر سرزمین‌های دیگر و اقوام دیگر بهره گرفته و متقابلا تاثیر گذاشته اما در طول تاریخ، هرگز نگاه هستی‌شناسانه و زندگی‌محور و اساس وجودی خود را بر پایه «تئوری‌های وارداتی» بنا نکرده و بر محور سنت‌های پویا و عناصر مستقل هستی خود، پای فشرده است.

بدیهی است که در میان هنرها، هنر شعر تعریف‌ناپذیرترین بوده و هست. شعر به همان پری افسانه‌ای بی‌نشان می‌ماند که تا امروز نه چهره خود را به تمامی بر کسی گشوده و نه نشانی کامل خود را برای کسی فاش ساخته است. تنها، گاه گاه، در خلوت چند تن انگشت‌شمار از شاعران حضور یافته و جلوه‌ای از زیبایی و افسون خود را بر آنان باز نموده است. اما به هر صورت حاصل ما از این شناخت، به قول حافظ جاودانی همان است که گفت: «با هیچ کس نشانی زان دل‌ستان ندیدم / یا من خبر ندارم، یا او نشان ندارد» و ناگزیر باید قول مولوی بزرگ را آویزه گوش کرد که: «آب دریا را اگر نتوان کشید / هم به قدر تشنگی باید چشید».

با این مقدمه می‌شاید گفت، از دیدگاه من شعر خوب یا شعر ناب، برآیند و حاصل آمیختگی هنرمندانه و شاعرانه اندیشه و شعور، و حس و عاطفه با عنصر خیال در زبانی کمال‌یافته، موزون و یا آهنگین است که از زلالی افسون «شعریت» و جادوی شوریدگی و شاعرانگی سیراب شده و تصویرگر متعهدانه روح زمان و آینه نیازها و دردهای مشترک مردم عصر خود باشد.

نکته دیگری را هم باید به دنبال این تعریف یادآور شد و آن اینکه برای ترسیم هویت شعر، باید آن را از دو جنبه واکاوی کرد. نخست از منظر ساختار محتوایی، یعنی بیان و بازگویی ضرورت وجود عناصری که کلیت یک شعر را شکل می‌دهد، عناصری چون اندیشه، عاطفه، احساس، تخیل و... و بعد از آن پرداختن به تلفیق هنرمندانه و استادانه محتوا با فرم، با وزن یا آهنگ و بهره‌گیری شاعرانه از صورت‌های خیال مانند استعاره، تشبیه، نماد، ایهام و سود جستن از اسطوره‌ها یا اسطوره‌سازی و... و سرانجام درک کیفیت درهم تنیدگی کلام و محتوا با فرم.

جنبه دوم که به باور من تاثیر نهایی در توفیق و کمال شعر دارد دریافت میزان سهمی است که آن شعر از شکوه و گیرایی و جمال آن افسون پنهان ناشناخته، و آن جادوی بی‌نشانی دارد که کلام را از شوریدگی شاعرانه سرشار می‌سازد. آن روح بی‌کرانگی اثیری که با قامت کلام می‌آمیزد و از تجسّد پیکره‏ مجموعه‌ای از واژه‌ها، موجودی زنده و جاودانه، افسونگری زندگی‌بخش و زنده‌ای نامیرا خلق می‌کند که نه در محدوده‌ای جغرافیایی از زمان، بلکه بر فراز مسیر زمان‌ها ایستاده است و حیاتی به درازای حیات انسان بر این کره خاکی دارد. بزرگان ما از این ویژگی با عنوان «آن» یاد کرده‌اند یعنی همان جادو و افسون ناشناخته هنر.

دیده‌اند و دیده‌ام که کلامی فاخر و منظوم و موزون، کمال‌یافته، سرشار از صور خیال با تلفیقی استادانه سروده شده که در آن هم اندیشه با عاطفه آمیخته و هم سهمی از حس و شعور دارد اما حاصل کار بدون آمیزش با آن جاذبه ناگفتنی جادویی، به مجسمه‌ای از مرمر می‌ماند که در نهایت و اوج استادی تراش خورده و پرداخت شده و بر سکویی ایستاده است، ولی فاقد تپش زندگی و عصب و خون و گرمی و شور حیات است. نمی‌توان از روی غریزه آن را لمس و نوازش کرد و با آن آمیخت. نمونه این نوع را می‌توان به فراوانی در حدود نود درصد  ادبیات سرزمین کهن خود دید. آثار و ابیاتی در نهایت استادی و شیوایی، فخامت و والایی اما فاقد کشش و شور و تپش حیات شعری. آثاری که ادبیات تعلیمی، ادبیات اخلاقی و حکمی ما را شکل می‌دهد مانند «توانا بود هرکه دانا بود...» و «اظهار عجز پیش ستم‌پیشگان خطاست...» و هزاران نمونه دیگر که هرکدام نظمی است استوار و فاخر، در هاله‌ای از شکوه استادانه اما بی‌بهره از جادوی شعریت.

*

شعر به باور من، باید هم از منظر ویژگی ساختار درونی به حد کمال رسیده و هم از آن جاذبه گرمی‌بخش و افسون جاودانه هنر بهره گرفته باشد. اگر کلام فاخر و شیوا، با روح هنر و «آن» شعر بیامیزد، حاصل کار می‌شود بیشتر غزلیات خواجه جاودانه شیراز و درصدی بالا از غزلیات شیخ بزرگ غزل، سعدی آتش‌زبان، و پاره‌ای از غزلیات و حتی مثنوی‌های مولوی بزرگ و نظامی ارجمند، و در روزگار ما پاره‌ای از آثار فروغ فرخزاد، احمد شاملو، نادر نادرپور، مهدی اخوان و سهراب سپهری و...


 ماهنامه انشا و نویسندگی شماره 32

 

ای شعر، ای طلسم سیاهی که...

به راستی «روزگار غریبی‌ست نازنین!» روزگاری که در چهاردیواریِ اتاق تو، در برابر صفحه‌ی جادوییِ جام جهان‌بین، همه‌ی هستی، همه‌ی لحظه‌های زندگی، در زلالی و شفافی می‌گذرد، هر چیزی در جای خویش است و زندگی هست، مهربانی هست، سیب هست، نان هست، دغدغه نیست، بیم و نگرانی از صفحه‌ی روزگار پاک‌شده، و همه چیز بر جای خویش آرامی پذیرفته است و گاهی که پنجره را باز کنی و گاهی که در ازدحام پیاده‌روها، در اتوبوس، در مترو، جوانان رشید و اغلب تحصیل‌کرده را ببینی که با کوله‌باری از تلخی بر دوش، کالای حقیر خود از مداد و تیغ و آدامس و سفره را با فریاد برای فروش تبلیغ می‌کنند، آن‌گاه این پاره از شعر «ای مرز پرگهرِ» فروغ در ذهن تو زنده می‌شود و با گریه‌ای زمزمه‌وار بر لبان تو می‌نشیند که:

«من در میان توده‌ی سازنده‌‎ای قدم به عرصه‌ی هستی نهاده‌ام

که گرچه نان ندارد، اما به جان آن

میدان دید باز و وسیعی دارد!

و مرزهای فعلیِ جغرافیایي‌اش

از جانب شمال، به میدان پر طراوت و سبز تیر

و از جنوب، به میدان باستانیِ اعدام

و در مناطق پر ازدحام، به ميدان توپخانه رسیده است...»

به راستی «روزگار غریبی‌ست نازنین!» همه چیزی زیباست و شفاف. هنوز هم همان گروه «ساقط مغبون» را می‌بینی که اگر دیروز تماشاگر «مراد برقی»ها بودند، امروز شاهد تماشا و پخش کاریکاتورمانندی از آن‌ها، چون «کیمیا» و... هستند و بر صندلی بزرگانی چون اخوان و فروغ و شاملو و نادرپور و بر کرسی استادانی چون بهار و خانلری و صورتگر و مینوی و فروزان‌فر، کاریکاتورهایی نشسته‌اند تماشایی و انسان هر روز، در برابر آیینه فریاد می‌دارد که «آه... من بسیار خوشبختم...!» در چنین روزگاری، هیچ جای تعجب نیست اگر از شعر نادرپور و چون او سخنی نگویند...

* * *

بی‌تردید اگر پژوهشگری، به راستی در شعر و ادبیات دهه‌های گذشته، به ویژه از سال 1320 تا امروز کندوکاو کند، اگر عوامل دگرگونی و تحول را مورد بررسی قرار دهد و شعر مدرن فارسی را در آیینه‌ی زمان بررسی نماید، به هیچ صورت نمی‌تواند از نقش شاعران نواندیشی چون خانلری، توللی، نادرپور، گلچین، اخوان، شاملو و فروغ و چند تن دیگر چشم‌پوشی کند. آغاز آشناییِ روشنفکران و مردم ایران با تمدن و فرهنگ مغرب‌زمین با ترجمه‌ی آثار نویسندگان و شاعراني از مغرب، و نشر و اشاعه آن در مطبوعات دگراندیش گره خورد و گروهی از فرهیختگان این مرز و بوم، بر سر این کار خطیر و گرامی، تا آن‌جا رفتند که یا در زندان‌های شهربانیِ آن دوران جان باختند، یا رنج و ملال غربت را در تبعید به جان پذیرفتند، یا در سکوت و فقر جان دادند و سرانجام به تبعید خودخواسته ناگزیر شدند. نادرپور از جمله چهره‌هایی است که به تبعید خودخواسته و ناگزیر، تن در داد و جلای وطن کرد. دور از خانه‌ی پدری زیست با تلخی روانکاه و با همان تلخی، در غربت جان داد، اگرچه حتی لحظه‌ای از یاد سرزمین پدری، و زادگاه مادری، غافل نماند. آخرین زمزمه‌های او در شعرش جان هر انسانی را از اندوه سرشار می‌کند: «ای سرزمین کودکی من! / خورشید سرد مغرب بر من حرام باد! / تا آفتاب توست در آفاق باورم/ من نقش خویش را همه جا در تو دیده‌ام/ تا چشم بر تو دارم در خویش ننگرم...»

* * *

نادر نادرپور زاده‌ی تهران بود در سال 1308 خورشیدی. او یکی از پیروان و از موثرترین پایه‌گذاران مکتب رمانتیک در شعر معاصر، و یکی از چهره‌های تاثیرگذاری بود که هم شعر و آثارش و هم مقالات و سخنرانی‌هایش بیشترین تاثیر را در تکوین و تکامل شعر سخنوران و شاعران هم‌نسل و نسل بعد از خود داشت. کلامش بی‌تردید و بدون هیچ شبهه، زلال، روان، بدون تعقيد و به تمام معنی فصیح بود و هست. زبان شعر او، زبان معیار شعر و ادب پارسیِ دری بود و هست. و اگر یک‌صد قطعه از اشعار به یاد ماندنی و زیبا و اثرگذار را از میان انبوه شعر شاعران برتر روزگار، از مشروطه تا امروز گرد آوریم، به یقین سهم او چشمگیر است و «پیکرتراش» یا «بت‌تراش»، «گل ماه»، «بیم سیمرغ»، «فالگیر»، «پاییز»، «از گهواره تا گور» و... از این شمار خواهند بود. سطری از «بت‌تراش» را بخوانید:

پیکرتراش پیرم و با تیشه‌ی خیال                  یک شب تو را ز مرمر شعر آفریده‌ام.

و از شعر «بیم سیمرغ» این چند سطر را:

چون چتر بال‌ها، بگشایم فراز کوه                  گویی درختی از دل سنگ آورم برون...

اما درون سینه‌ی من بیم خفته‌ای‌ست             کز اوج قله‌های غرور، آردم به زیر

یک روز، روح کوه که دل‌بسته‌ی من است      فریاد می‌زند که: مرو، تیر! تیر! تیر!...

نادرپور در فاصله‌ی سال‌های 1342ـ1333 چهار مجموعه شعر و یک جلد برگزیده اشعار خود را منتشر کرد و با اقبال دوستداران شعر معاصر روبه‌رو شد و کتاب‌هایش به چاپ بعد هم کشید. او بعد از این در سال 51 کتابی به نام «هفت چهره از شاعران معاصر ایتالیا» را با همکاری دیگران ترجمه و چاپ کرد و در سازمان رادیو و تلویزیون ایران، سرپرستی گروه ادب امروز را بر عهده گرفت و حاصل آن با همکاری تعدادی از نویسنده و شاعر از جمله منزوی، صلاحی، مشیری و من و چند تن دیگر، برنامه‌های ارزشمندی بود که زیر نام «کمربند سبز» از رادیو و تلویزیون پخش شد. او ناگزیر بعد از جریان انقلاب، ایران را ترک كرد و به غربت روی آورد.

نادرپور در سال‌های اقامت در غربت از فعالیت ادبی دور نماند و با شعله‌ای که از عشق و مهر ایران در جان و تن داشت، آثاری سرود که از هر سطر آن تلخی و تنهایی و زندگی در سرزمین بیگانه، دوری از خاک وطن و تاثر بر رخدادهایی چون جنگ و مصائب آن کاملا مشهود است.

از شعر و نقش نادرپور در شکل‌گرفتن تحول در ادبیات و شعر پارسی نمی‌توان گذشت و آن را نادیده گرفت. اگر امروزه‌روز به دلیل فضای حاکم بر کلیت روزگار و به دلیل مخدوش‌شدن ارزش‌ها و جابه‌جایی چهره‌ها، آن‌گونه که شایسته و بایسته است، نام او و آثار او کمتر مجال طرح می‌یابد و شبه‌ادیبان و شبه‌شاعرانی که سیاستگزار و مجریِ برنامه‌های به اصطلاح ادبی هستند، شعاع شخصیت و تلالو شعر او را برنمی‌تابند که به مصداق چون خورشید طلوع کند، دیگر فرصتی برای کورسوی ستاره‌واره‌ها نیست، جای غمی نیست. روزگار داوری خواهد کرد و زمانه، غربال به‌دست به دنبال خواهد آمد و حافظ بزرگوار چندین قرن پیش سروده است که:

شب‌پره گر وصل آفتاب نخواهد                    رونق بازار آفتاب نکاهد

یاد او را و نام او را گرامی می‌دارم که دوستی ادیب، شاعری چیره‌دست و توانا و انسانی بزرگوار با همه‌ی خصایل انسانی بود و همین شیرین و شهد که نام او و آثارش در دل و بر زبان فرهیختگان و شاعران اصیل جاری است، ما را بس.


علیرضا طبایی ـ هفته‌نامه کتاب هفته خبر شماره 93

 

طبایی: سعدی حق استادی به گردن حافظ دارد

علیرضا طبایی معتقد است اگرچه برخی از گروه‌های چپ‌اندیش در مقاطعی سعی در کوچک شماردن نقش سعدی در تاریخ فرهنگ و ادب ایران داشته‌اند،‌ اما سعدی در ابعاد مختلفی همچون زبان فارسی، تغزل، حکمت و اخلاق و... برای ایرانیان الگو است.

علیرضا طبایی، شاعر و غزلسرای پیشکسوت کشورمان در گفت‌وگو با خبرنگار فرهنگی آنا و به مناسبت یکم اردیبهشت‌ماه؛ روز سعدی، درباره این پدیده شعر و ادب فارسی گفت: «متاسفانه در دهه‌های قبل، به خصوص در دوران پیش از انقلاب، خیلی‌ها سعدی را مورد کم‌لطفی قرار دادند. حتی گروه‌های به اصطلاح چپ‌اندیش او را با استفاده از تعابیری، تحقیر می‌کردند.»

وی ادامه داد: «در چنین قیاس‌های غیرمنصفانه بود که حافظ، بیشتر و بیشتر برتری یافت. البته شکی در این نیست که حافظ شاعر بزرگی است، اما سعدی نه تنها چیزی کم از حافظ نداشته، بلکه از وجوه مختلف حتی به حافظ برتری دارد.»

سراینده مجموعه «تندر اما ناگهانی‌تر» ادامه داد: «از منظر دیگر، نباید فراموش کنیم که به دلیل تقدمِ سعدی بر حافظ، سعدی حق استادی به گردن حافظ دارد، چراکه بدون شک حافظ از تجربیات سعدی، چه در نگاه و اندیشه و چه در شیوه‌های سرایش و رندی‌ها، تاثیر پذیرفته است.»

این شاعر پیشکسوت در پاسخ به این سوال که کدام یک از وجوه شاعرانگی سعدی، بیش از همه در کارنامه غزلسرایی او تاثیر گذار بوده، اظهار داشت: «من درس‌های زیادی از گلستان و بوستان و مجموعه غزلیات سعدی گرفته‌ام اما آنچه بیشتر برایم جذاب بوده، روانی کلام در عین فخامت در شعرهای سعدی است.»

وی توضیح داد: «در سروده‌های سعدی، کلمات کاملا یک‌دیگر را پیدا کرده و کامل می‌کنند و هیچ کدام در محل نابجایی ننشسته‌اند. من هم تلاش کردم در آثارم به این ویژگی برسم؛ یعنی حلاوت زبان در عینِ رعایتِ اصول زبان فارسی. همانطور که می‌دانید، سعدی استاد زبان فارسی نیز هست و آنچه ما امروز به عنوان الگوهای زبانی در اختیار داریم را تا حد زیادی مدیون سعدی هستیم.»

طبایی در پاسخ به این سوال که چرا نکته‌بینی‌ها، رندی‌ها و به طور کلی اندیشه‌های منعکس در آثار سعدی، در زمانه ما نیز مخاطبان را اغنا می‌کنند، اظهار داشت: «به نظر من دلیل این اتفاق، شباهت‌ میان رویدادها و حوادث زمانه ما با دوران زندگی سعدی و البته حافظ است؛ چرا که هر دو آن‌ها، در اقلیم شیراز و در شرایط اجتماعی نزدیک به هم زندگی کرده‌اند که شباهت‌هایی به دوران حاضر نیز دارد.»

سراینده مجموعه «مادرم ایران» در تشریح مقام سعدی خاطر نشان کرد: «سعدی یک روح و یک عالَم چند بعدی است؛ آنچنانکه نمی‌شود فقط به بعد شاعری‌اش اشاره کرد. او نه تنها در تغزل و بیان عواطف انسانی، بلکه در مقام یک حکیم و معلم اخلاق نیز نقش‌آفرینی کرده است.»

وی ادامه داد: «همانطور که می‌دانید سعدی 30 سال از عمر خود را در سفر گذراند و تجربیات سفر، از او انسانی پخته و اندیشمند ساخت. به عنوان مثال می‌گوید که در طرابلس، او را به کار گِل واداشته‌اند و... حتی اگر فرض کنیم خیال‌پردازی هم در این زمینه وارد شده باشد، بازهم نمی‌توان تجربیات سعدی را انکار کرد.»

طبایی ضمن بیان این مطلب که سعدی از هر منظر، یکی از نوادر تاریخ ایران زمین است، گفت: «او در فلسفه، حکمت و اخلاق، الگو است و در شعر نیز، کمتر شاعری توانسته است به جایگاه او دست پیدا کند.»

 

رهي؛ نقطه‌عطفي ميان شعر كلاسيك و غزل نو

رهي معيري را مي‌توان يكي از آخرين حلقه‌ها از سلسله شاعراني به شمار آورد كه به راستي، به مكتب شعر كلاسيك، يا شعر سنتي در سبك عراقي، به وي‍ژه مكتب سعدي با پايبنديِ ذاتي و دقيق به همه‌ي موازين و معيارهاي آن، دل سپرده و در فضاي آن نفس كشيده‌اند. تنها تفاوتي كه رهي با شاعران ديگر پيرو اين مكتب مانند هلالي، فروغي بسطامي و معتمدالدوله‌ي نشاط و... در قرن‌هاي نزديك به ما و شاعراني نزديك‌تر به روزگار ما، مثل پژمان بختياري، اميري فيروزكوهي و... دارد اين است كه او علاوه بر فصاحت و رواني كلام و شفافيت زبان، گاهي گوشه‌چشمي به زبان شعر معاصر و استفاده‌ي گاه گاه از تعبيرات و توصيفات راهيان آن دارد. از اين ديدگاه شايد بتوان رهي را نقطه عطفي ميان شعر كلاسيك و غزل نو در زمانه‌ي ما دانست.

من رهي را در سال 1340 در سفري كه به تهران داشتم، در دفتر مجله‌ي «اطلاعات هفتگي» ديدم و با او آشنا شدم. رهي در آن زمان مسئوليت تنظيم صفحه‌ي شعر در اين مجله را به عهده داشت، و آن صفحه را به آيينه‌اي براي انعكاس شعر شاعران مورد تاييد خود قرار داده بود: شعر معتدل و ميانه‌رو در قالب‌هاي مانوس و مالوف. من در آن موقع 17 سال داشتم و قالب‌ها و شيوه‌هاي مختلف را تجربه مي‌كردم. رهي دو يا سه قطعه از آثار مرا، در شكل شعر نيمايي و چهارپاره گرفت و چاپ كرد و ارتباط ما از آن زمان شروع شد. او در زندگيِ خصوصي هم، مثل شعر خود، متين و موجه و پايبند به اخلاق معنوي بود و معاشر يا مخاطب خود را تحت تاثير حسن سلوك و ظرافت‌هاي اديبانه قرار مي‌داد و اين موضوع را مي‌توان حاصل مطالعه‌ي مدام و پيگير او در دواوين شاعران ارزشمند ايران‌زمين و از همه بيشتر ديوان شيخ اجل یعنی استاد همه‌ي دوران‌ها، سعدي شيرازي و احاطه‌ي او بر آن‌ها دانست. او اغلب ـ و نه هميشه ـ به انتخاب واژه و تركيب كلمه‌ها در حدي وسواس‌گونه اهميت مي‌داد و اين ويژگي و فضيلت را با شعر خود و در كلام و رفتار روزانه‌ي خود آميخته بود.

* * *

شعر رهي را مي‌توان از نظر بافت دروني و اسلوب كلامي، در ادامه‌ي غزل سعديِ بلندمرتبه و به شكلي متاثر از رنگ و بوي سبك او دانست. دوري از تعقيدهاي لفظي و معنوي، و بهره‌گيري از رواني و سادگيِ آميخته به تناسب‌ها، غزل او را در حد اعتدال نگاه داشته است. رهي برخلاف شاعران هم‌روزگار خويش كه با درك حوادث و رخداده‌هاي زمانه به‌ويژه در فاصله‌ي زمانيِ 1347 ـ 1300 و متاثر از آن‌چه بر اين قطعه از خاك رفت، شعر خود را بدل به ادعانامه‌اي براي به تصويركشيدن تلخي‌ها، بيان اميدهاي بربادرفته، و انعكاس سرنوشت اندوه‌بار چند نسل از جوانان اين مرز و بوم كردند، چندان در غم رويدادهاي اجتماعي و بيان تنگناها و تلخي‌هاي جامعه‌ي خود نيست. و اگر هم از برجِ عاجِ تنهايي بيرون مي‌آيد و از بيان مسائل عاطفي و توصيف گريه‌هاي شبانه، و ناله‌ي جانسوز سحري، و جفاي محبوب، و بي‌وفايي‌ها و سوختن‌ها و ساختن‌ها، و ناز معشوق و نياز خود و تصوير سرشت رمانتيك‌گونه‌ي خود فراغت مي‌يابد، به كلي‌گويي‌هايي در زمينه‌ي طرح مشكلات و آسيب‌هاي اخلاقي و تزلزل شخصيت‌هاي فرديِ بخشي از افراد جامعه و امثال اين‌ها مي‌پردازد و نشاني از آن‌چه بر مردم مي‌رود، در آثار او نيست. چهره‌ي رهي در مجموعه آثار او ـ سايه‌ي عمر ـ بيشتر شبيه تصور عوام آن زمان از چهره‌ي شاعران رمانتيك است و دو بيت از چهارپاره‌اي از فريدون توللي را در مجموعه‌ي «رها» به ذهن مي‌آورد كه چهره‌ي شاعر مورد نظر را به تصوير و كلام مي‌كشد:

شاعري در بر شمعي، سر شوريده به دست

مي‌زند خط به سر بيتي و مي‌خواند باز

چشم افسونگري از موج غم‌آلود خيال

مي‌درخشد به ضميرش چو يكي چشمه‌ي راز

تاملي كه شايسته است اين است كه مطالعه در «سايه‌ي عمر» به‌ويژه از دوبيتي‌ها و دو بيت‌ها، كه قطعات كوتاه دفتر را شكل مي‌بخشد، و نيز بعضي از غزل‌ها و مثنوي‌ها نشانگر وجود حقيقتي است كه بايد به آن اذعان كرد و آن اين است كه اگر در پايان اين آثار، تاريخ سرودن درج نمي‌شد، خواننده فكر مي‌كرد رهي در دوران شاعران نهضت بازگشت ادبي مي‌زيسته است يا تعلق به دوران حكمرواييِ قجرها دارد. تنها چند قطعه‌ي انگشت‌شمار را مي‌توان از اين قياس و داوري كنار كشيد. كاربرد واژه‌هايي چون اياغ، رحيق، ريمن، صراحي، قصب، مُل، نبيذ، اوبار، و امثال اين‌ها مستند اين داوري است كه كاش او در كاربرد آن‌ها وسواس بيشتر و دقت افزون‌تر به كار مي‌بست.

رهي در عمر پرحاصل خود، در قلمرو ترانه هم آثار ارزشمندي به وجود آورد كه با صداي خواننده‌هاي معروف آن روزگار خوانده شد و مورد اقبال مردم قرار گرفت: ترانه‌هايي چون «شد خزان»، «كاروان»، «ياد ايام»، «آزاده»، «مرغ حق» و... او همچنين، سال‌ها در تدوين و تهيه‌ي برنامه‌ي «گل‌هاي رنگارنگِ» راديو ايران با همكاريِ داوود پيرنيا شركت داشت و بيشتر اشتهار شعر او، و نام او، مرهون همين برنامه است كه كلام او را ايرانگير كرد. علاوه بر غزل‌ها، رهي چند قطعه‌ي ديگر در قالب پنج‌پاره و قطعه‌ي كوتاه و بلند و مثنوي به يادگار گذاشته است كه در ميان آثار او درخشش ويژه دارند؛ از جمله قطعه‌ي «نيروي اشك» و «سنگريزه» و چند مثنوي كه از ادبيات ملل ديگر مانند هند يا ترانه‌هاي بيليتيس اقتباس شده است.

رهي معيري كه نام اصليِ او محمدحسن «بيوك» معيري است، در ارديبهشت 1288 شمسي در تهران متولد شد و در كمتر از 60 سالگي، در آبا‌ن‌ماه 1347 شمسي روي در پرده‌ي خاك كشيد. ياد و نامش گرامي باد.


عليرضا طبايي - هفته‌نامه کتاب هفته خبر شماره 81

  

طبایی: شاملو شخصیتی چند بعدی داشت/ شاعری که شاخه‌ای از جنگل خلق بود

علیرضا طبایی، شاعر به مناسبت بیست و یکم آذرماه سالروز تولد احمد شاملو گفت: احمد شاملو انسانی چند بعدی بود. او هم در زمینه شعر و شاعری و هم در عرصه کار و فعالیت روزنامه‌نگاری و نیز به عنوان یک فعال اجتماعی فرهنگی سویه‌های مختلف داشت. او مدت‌ها مجله «کتاب هفته» را منتشر می‌کرد و سردبیر مجله «خوشه» بود.

علیرضا طبایی، شاعر به مناسبت 21 آذرماه سالروز تولد احمد شاملو، در گفت‌وگو با خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) عنوان کرد: احمد شاملو چه در زمینه شعر و چه در عرصه روزنامه‌نگاری خلاق موفق بود. او در دهه 40 سردبیری مجله «خوشه» را بر عهده داشت و شاید بتوان گفت که نخستین شب شعری که به شکل موفقیت‌آمیزی اجرا می‌شد، به همت احمد شاملو برپا شد. در این شب شعر بود که چهره‌های متعدد و متفاوت از خیل شاعران نوپرداز از همه نسل‌ها شرکت داشتند و به مدت 10 شب در مکانی نزدیکی‌های دفتر مجله «خوشه» گرد هم آمدند.

 وی افزود: فعالیت‌های مختلف از شاملو انسانی چند بعدی ساخت. او چه در زمینه شعر و چه نقد و ارزش‌گذاری در هنر، چه در قلمرو موسیقی و نقاشی یا فعالیت‌های ادبی جاری همواره تلاش می‌کرد تا راهنما و داور و انسانی باشد که پیشروتر از جامعه بر مسایل جامعه نظر بیفکند.

شاعر مجموعه شعر «شاید گناه از عینک من باشد» ادامه داد: از دیدگاه شعر، شاملو یکی از پیروان و شاگردان نیما یوشیج بود و در حقیقت راه و روشی را که نیما پیشنهاد کرده بود ادامه می‌داد و تلاش می‌کرد که این شیوه نو در ادبیات معاصر جا بیفتد. در این تلاش که به مجادله قلمی هم کشید حتی با کسانی مانند دکتر مهدی حمیدی در افتاد. او چند شعر در این زمینه گفته که می‌توانیم آن‌ها را در کتاب «هوای تازه» بخوانیم.

شاعر مجموعه شعر «جوانه‌های پاییز» اضافه کرد: شاملو بر اساس مطالعه‌ای که در ادبیات کلاسیک داشت کارش را با همان قالب‌های شعر کهن شروع کرد اما اندک اندک راه خودش و نگاه خودش را به زندگی و زبان و ساختار و بیان تغییر داد و در یک جمله می‌توان گفت که نگاه و روشی متفاوت پیدا کرد.

 این شاعر توضیح داد: شاملو با مطالعه و تعمق در نثرهای قرن چهارم و پنجم از جمله «تاریخ بیهقی» ابوالفضل دبیر بیهقی و «تذکره‌الاولیا» عطار و دیگران به زبان و چشم‌انداز تازه‌ای رسید و می‌توانیم بگوییم راه و روش جدیدی ابداع کرد که امروز به یکی از شاخه‌های پربار ادبیات ما تبدیل شده است. مطالعه این کتاب‌ها از سوی شاملو و پیشنهادهای نیما باعث شد که او کم‌کم از شعر کلاسیک و قواعد و قوانین آن فاصله بگیرد و به زبانی ویژه دست پیدا کند.

سیاه مشق در «قطعنامه»

علیرضا طبایی اضافه کرد: زبان شاملو ویژگی‌های منحصر به فرد خودش را دارد. اگر بخواهیم تعریفی از این زبان ارایه دهیم می‌توانیم بگوییم که تلفیقی از نثر قرن چهار ، پنج و ششم با وزن شعر کلاسیک ماست که در واقع جامه‌ای از زندگی امروز پوشیده است و در روزگار معاصر نفس می‌کشد. نخستین کتابی که از شاملو منتشر شد، یعنی «قطعنامه» در واقع یک سیاه‌مشق بود. تمرینی برای رسیدن به زبانی که امروز به نام زبان شاملو شهرت یافته است و اوجش را می‌توان در کتاب‌های بعدی او که پس از «قطعنامه» چاپ شد، ببینیم.

 وی گفت: شاملو با مجموعه «هوای تازه» راه و روش و زبان پیشنهادی خود را به جامعه ادبی ارایه کرد و اوج این زبان و دیدگاه را چه از نظر ساختار زبان و بیان و چه از نظر محتوا در کتاب‌هایی مثل «آیدا در آینه»، «باغ آینه»، «آیدا، درخت، خنجر، خاطره»، «شکفتن در مه»، «دشنه در دیس»، «ابراهیم در آتش» و سرانجام در «کاشفان فروتن شوکران» و «مدایح بی‌صله» می‌توان دید.

وی در پاسخ به این پرسش که «آیا آمیختن شعر شاملو به سیاست از ارزش شعری او نمی‌کاهد؟» گفت: به اعتقاد من ادبیات آینه جامعه و زمانه‌‌ای است که شاعر در آن زندگی می‌کند. یادمان باشد که شاملو در دورانی زندگی می‌کرد که تاریخ اجتماعی و سیاسی و فرهنگی ایران از دیدگاه‌های مختلف درگیر تب و تاب و التهابات و فراز و فرودهای ویژه‌ای بود.

شاعر مجموعه شعر «تندر اما ناگهانی‌تر» توضیح داد: تجربه اشغال ایران به وسیله قوای متفقین و سپس مسایل و حوادثی که منجر به ملی شدن صنعت نفت ایران در دوران دکتر محمد مصدق شد و فعالیت احزاب چپ در ایران و... همه نموداری از حوادث دوران زندگی شاملو به شمار می‌آید. این‌ها همگی برای مردم ایران وقایعی را به وجود آوردند که به طور طبیعی امکان نداشت شاعر و نویسنده متعهدی مثل شاملو و دیگران از آن غافل بمانند. اعتقاد دارم ادبیات آینه‌ای است که برای نسل‌های معاصر خود و برای آیندگان می‌تواند پیام‌آور ارزش‌های از دست رفته، آرزوهای موجود یا برباد رفته و تلاش و کوششی برای رسیدن به افق‌های باز و روشن آینده باشد.

این شاعر پیشکسوت افزود: با این تعریف عقیده دارم که شاعر نمی‌تواند از تأثیر مسایل سیاسی و اجتماعی برکنار بماند. شما اگر به طور مثال آثار رودکی را با عطار در دوران هجوم مغول به ایران مقایسه کنید و آثار شاعران دوران قاجار را بخوانید، به این نتیجه خواهید رسید که اگر شاعر نگاه سیاسی و اجتماعی به زندگی نداشته باشد با یک انسان دیگر تفاوتی نخواهد داشت و ما از کجا می‌توانیم درک کنیم که در زمانه او چه حوادثی رخ داده است.

طبایی گفت: درست است که ادبیات یکی از شاخه‌ها و وظایفش تصویر احساسات و عواطف و آمال و آرزوهای بشری است اما فقط به همین نمی‌توان بسنده کرد. شاعر به قول شاملو «شاخه‌ای از جنگل خلق است» و او هم از وزش بادها و هجوم و آتش‌سوزی‌ها و طوفان‌ها و تبردارهایی که به جنگل هجوم می‌آورند، نمی‌تواند در امان باشد. آیا شاعر به عنوان شاخه‌ای از درخت در جنگل می‌تواند از حوادث جنگل برکنار بماند؟ شاملو با چنین اعتقاداتی با اجتماع خود گره خورد و تصویرگر مسایلی بود که در اجتماع روی داده است.  

«آهن‌ها و احساس»، «قطعنامه»،«هوای تازه»، «باغ آینه»، «لحظه‌ها و همیشه»، «آیدا در آینه»، «آیدا، درخت و خنجر و خاطره»، «ققنوس در باران»، «مرثیه‌های خاک»، «شکفتن در مه»،«ابراهیم در آتش»، «دشنه در دیس»، «ترانه‌های کوچک غربت»، «مدایح بی‌صله»، «در آستانه» و «حدیث بی‌قراری ماهان» نام برخی از مجموعه شعرهای احمد شاملوست.

 «نایب اول اثر»، «پسران مردی که قلبش از سنگ بود»، «لئون مورنِ کشیش»، «برزخ اثر ژان روورزی»، «زنگار (خزه)»، «پابرهنه‌ها»، «افسانه‌های هفتاد و دو ملت»، «۸۱۴۹۰»، «قصه‌های بابام»، «دماغ، سه قصه و یک نمایش‌نامه»، «افسانه‌های کوچک چینی»، «دست به دست نوشته»، «زهرخند»، «لبخند تلخ»، «سربازی از دوران سپری شده»، «مرگ کسب و کار من است»، «عیسایی دیگر، یهودایی دیگر»، «شازده کوچولو» و  «دن آرام» نام برخی از ترجمه‌های اوست.

 

متن سخنرانی علیرضا طبایی در آیین پایانی دومین جشنواره شعر نیمایی ققنوس

 

شعر ، مد روز نیست!

با پذیرفتن این حقیقت جاودانه جاری، که هستی در حال «شدن» است و این تلاطم جاودانه، حتی لحظه‏ای از پویایی و دگردیسی در مسیر خود نمی‏ماند، بدیهی است جریان فرهنگی هم، از گذشته‏های دور و نزدیک تا امروز به عنوان بخشی از حیات بشری، از حرکت نمانده و نخواهد ماند. نمونه زنده این پویایی و تغییر در دوران معاصر را می‏توان به عنوان مثال، از زمان فروپاشی اتحاد شوروی تا امروز، دید. شرایط و دیدگاه‏های فرهنگی، در همین چند دهه ناچیز، همراه با دیدگاه‏های اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و علمی، در زیر آسمان و در هر قطعه و واحه از این دهکده جهانی، دستخوش تحول و دگردیسی شده است. و نسل هم‏روزگار من، و آنان که از نسل‏های قبل از ما و من، بر این وسعت خاکی زیسته‏اند، در یک مقایسه زودگذر هم، بر این حقیقت گواهی می‏دهند....

ادامه نوشته

«حافظ» زبان گويای آرزوهای سرخورده ماست

 

علیرضا طبایی؛ شاعر و منتقد ادبیات گفت: آنچه «حافظ» ما را در جهان به عنوان زبان گویای یک ملت معرفی کرده و او را بر قله رفیع ادبیات ایران قرار داده است، انعکاس موفقیت‏آمیز رنج‏ها، عصیان‏ها، مظلومیت‏ها و افتخارات قوم ایرانی در آثار این مرد بزرگ است.

علیرضا طبایی

این شاعر و منتقد ادبیات در گفت‏وگو با خبرنگار ادبی مهر با بیان این مطلب افزود: حافظ به روشنی و درستی توانست از قوم خود معرفت و شناخت پیدا کند، ضمن اینکه شناخت و تعلق خاطر شگرفی نیز به فرهنگ اسلامی دارد.

علیرضا طبایی تصریح کرد: خواجه شیراز تصویرگر هزاره‏های گذشته ایران و ایرانی است، او زبان  آمال و آرزوهای سرخورده ماست. شعر حافظ به شدت به دنبال تعالی انسان و آزادی اندیشه ایرانی است، این شاعر در روزگار خودش وارث رنج‏ها و دردهایی بزرگ بود.

این شاعر و منتقد ادبیات اظهار داشت: معتقدم که حافظ دارای زبانی چند پهلوست، به تعبیری دیگر زبان او را باید طیفی از یک منشور دانست که  ابعاد نورهایی که از این طیف به بیرون می‏تابد، برای اهل نظر و اهل شناخت قابل لمس و رویت است. زبان ادبی حافظ تا همیشه روزگار پرتوافشان و دارای مخاطب گسترده خواهد بود، اما نسل‏های جدید باید برای درک شعر حافظ و لذت بردن از آن، در تاریخ ایران و ادبیات کهن آن تامل کنند. در غیر این صورت نمی‏توانند درک کنند که منظور حافظ از دردها و رنج‏های گذشته ایران و ایرانی چیست. در چنین شرایطی خیلی خوب می‏توانند بفهمند که حافظ چه می‏گوید و اصولا کلام او حامل چه اندیشه‏هایی است.

 

سهراب، ستایشگر روشنی و دوستدار زیبایی ا‌ست

 

علی‌رضا طبایی، شاعر و منتقد، در گفت‌و‌گویی با «ایبنا» به مناسبت 15 مهر، سالروز تولد سهراب سپهری، از این شاعر به عنوان شاعری دوستدار زیبایی و ستایش‌گر روشنی و پاکی یاد کرد. وی معتقد است سهراب در قلمرو شعر نیمایی نوآوری‌هایی را پدید آورده است و شعرش هنوز ابعاد ناشناخته‌ای دارد.

طبایی در گفت‌و‌گو با خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) درباره سهراب سپهری گفت: به‌نظر من سهراب شاعری ا‌ست که جامه معاصر بودن برازنده اوست، اما از دیدگاه من متاسفانه نسبت به اجتماع و پیرامون خود کمی خونسرد و بی‌خیال است. 

وی ادامه داد: البته در کنار شاعران نام‌آور معاصر با قاطعیت می‌توان از سهراب سپهری نیز نام برد، اما دریغ که او نسبت به حوادث روزگار خویش چه در این سرزمین و چه در سرزمین‌های دیگر خود را به حاشیه می‌کشد و سعی می‌کند چشمانش را در مقابل این اتفاقات برهم بگذارد.

طبایی مثالی در این زمینه ارایه کرد و افزود: در شعر «صدا کن مرا» سهراب در جایی می‌گوید «مرا خواب کن زیر یک شاخه، دور از شب اصطکاک فلزات...» و وقتی بیدار شدم «حکایت کن از بمب هایی که من خواب بودم و افتاد...» این شعر نشان می‌دهد شاعر خود حاضر نیست شاهد چنین مناظر تلخی باشد.

وی با تاکید بر این که شاید بتوان براساس دیدگاهی ویژه از این مساله در شعر سهراب دفاع کرد، توضیح داد: هر شاعر از یک روحیه ویژه‌ای برخوردار است. در ارتباط با سهراب نیز طبیعت‌گرایی یکی از ابعاد شعر و شخصیت اوست. همچنین نباید فراموش کرد که سهراب نقاش ماهری‌ بود و در نقاشی‌هایش نیز به طبیعت پرداخته. بنابراین از این دیگاه می‌توان گفت که سهراب دوستدار طبیعت و زیبایی‌ است و نمی‌خواست تلخی‌ها را ببیند.

این شاعر افزود: به‌نظر من روزگار ما، روزگار زشتی‌ها و زیبایی‌هاست. در کنار تمام والایی‌های انسان، پستی‌هایی نیز وجود دارد و انسان شاهد فراز و فرودهایی‌ست. بنابراین معتقدم هر شاعری باید با بدی‌ها نیز در ستیز باشد و در مقابل آن بایستد.

وی در پاسخ به این پرسش که شاخص‌ترین کتاب‌های سهراب از دیدگاه او کدام آثار است، گفت: «حجم سبز» و «صدای پای آب» را از بهترین و شاخص‌ترین آثار سهراب می‌دانم و آن‌چه سبب این ویژگی شده، نخست زبان و کلام شاعر است.

طبایی ادامه داد: سهراب این دو مجموعه را در اوج پختگی زبانی و در زمانی‌که تجربه‌های شاعری‌اش را پشت سر گذاشته و آن‌چه باید می‌آموخت، آموخته بود، سروده است. شعرهایی چون «نشانی»، «کفشهایم کو» یا «حجم سبز» به خوبی نشان دهنده این ویژگی در شعر سهراب هستند.

وی به نگاه نو سهراب به زندگی اشاره و تشریح کرد: ویژگی دیگر همین نگاه تازه او به زندگی‌ است. در این نگاه، سهراب ویژگی‌های شخصی خویش را حفظ می‌کند، اما نگاه او سرشار از تازگی و طراوت است. یعنی با شاعری روبرو هستیم که نوآور است و نگاهش از پشت عینک شعر دیگران نیست، بلکه این نگاه مختص خود اوست.

این منتقد توضیح داد: علاوه بر عنصر تازگی در نگاه سهراب نوعی از کشف و شهود ادبی نیز در شعرش دیده می‌شود. از سوی دیگر نگاه او انسان‌گرایانه است. این ویژگی به ویژه در شعر «صدای پای آب» به چشم می‌آید. سهراب در این شعر نگاهی را از آغاز تاریخ تا امروز دنبال می‌کند، آن‌جا که می‌گوید «توت بی‌دانش می‌چیدم» یا «آب بی فلسفه می‌خوردم».

وی افزود: البته نگاه انسان ‌شمول سهراب سرشار از شفافیت‌ها، تازگی‌ها و روشنی‌هاست.

طبایی در پایان بار دیگر از سپهری به عنوان شاعری بزرگ یاد کرد و گفت: سهراب از شاعرانی ا‌ست که ابداع و نوآوری را در قلمرو شعر معاصر به ویژه شعر نیمایی گسترد. شعر او هنوز ابعاد ناشناخته بسیاری دارد و باید به سراغ این ناشناخته‌ها رفت.

سهراب سپهری متولد ۱۵ مهر ۱۳۰۷ در کاشان است. او در یکم اردیبهشت ۱۳۵۹ در بیمارستان پارس تهران به علت عوارض ناشی از بیماری سرطان خون درگذشت.

«هشت کتاب» مجموعه اشعار منتشر شده او توسط انتشارات طهوری به چاپ رسیده است.

 

شاعری که از نیش حسادت‌ها در امان نماند

 

اول مهرماه زادروز زنده‌یاد حسین منزوی است. علیرضا طبایی در توصیف این شاعر می‌گوید، او هیچ‌گاه از نیش حسادت‌ها در امان نماند، اما همه تلخی‌ها را تاب آورد و بی‌اعتنا به نامردمی‌ها، راه خود را تا قله پیمود.

علیرضا طبایی، شاعر پیشکسوت، در یادداشتی که به مناسبت سالگرد تولد حسین منزوی در اختیار بخش ادبیات خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) گذاشته، نوشته است: «نام و خاطره حسین منزوی با غزل به هم پیوسته است. منزوی در کنار چند تن معدود و انگشت‌شمار دیگر، مانند نیستانی، ابتهاج، ذکایی و بهمنی از جمله شاعرانی هستند که از دهه 40 به بعد، با شناخت عمیق ادبیات فارسی و درک نیاز زمانه خود، موفق شدند دامنه جریان نوگرایی در غزل را که از چند دهه قبل‌تر با تلاش شاعران نواندیش دیگر آغاز شده بود، وسعت ببخشند و روح تازه‌ای در قالب غزل بدمند. از حاصل تلاش این گروه، امروز به عنوان «غزل معاصر» یا «غزل امروز» یاد می‌شود.

هر هنرمند و هر شاعر در دوران حیات خود دو گونه از زندگی را تجربه می‌کند؛ یکی زندگی معمولی مثل هر انسان دیگر و دوم زندگی هنری. زندگی معمولی هر شاعر مانند هر انسان دیگری سرشار از زیر و بم‌ها، ضعف‌ها و قوت‌ها، تاریک‌ و روشن‌ها و در یک کلمه فراز و فرودهای مختلف است. اما زندگی هنری او در مسیری ویژه و براساس نبوغ و استعداد او، ظرفیت روحی و قدرت شاعرانگی و میزان آگاهی و شعور و احاطه او بر قلمرو شعر و ادبیات سرزمین خویش با دیگران متفاوت است و آن‌چه از او می‌ماند، برآیند مجموع این عوامل است؛ عواملی که می‌تواند توفیق او را رقم بزند.

منزوی از جمله شاعرانی است که در زندگی معمولی نقطه‌های تاریک و روشن فراوانی بر صفحه حیات خود داشت و همین ویژگی‌ باعث دشمنی‌ها و تلخی‌ها برای او شد. بارها او را رنجاندند، در کارش کارشکنی کردند و او هیچ‌گاه از نیش حسادت‌ها در امان نماند، اما همه این تلخی‌ها را تاب آورد و بی‌اعتنا به نامردمی‌ها، راه خود را تا قله پیمود؛ زیرا به باور من، آن‌چه منزوی را بر جایگاه توفیق نشاند، اول نبوغ و استعداد ویژه او در قلمرو شاعری و بعد از آن پیوند عمیق او با ادبیات کهن فارسی و شناخت دقیق از شعر و بویژه شعر بزرگان ادب پارسی بود.

او نه بر امواج رسانه‌ها سوار بود و نه بر دوش هیاهوگری‌، بلکه اندیشه و ذهن او، شعر او و زبان او بر دوش غول‌ها استوار بود. منزوی به سعدی و حافظ عشق می‌ورزید و با آثار این دو نادره همه قرون و اعصار انسی پیوسته داشت. علاوه بر آن به طور مدام از شعله آثار بزرگان دیگر ادب فارسی مانند مولوی، نظامی، خیام، فردوسی، سنایی و... گرمی می‌گرفت و پابه‌پای آن دفترهای شعر شاعران برجسته معاصر را در کنار خود داشت. به سخن دیگر، ذهن و اندیشه خود و شعر و غزل خود را در زلالی این چشمه‌ساران، به صورت پی‌گیر تطهیر می‌کرد.

امروز با کنکاشی در آثار منزوی و تعمق در عواملی که نام و آثار او را ماندگاری داد، می‌توان به این حقیقت دست یافت که راز موفقیت و ماندگاری نام و آثار او در دو کلمه نهفته است: نبوغ و آگاهی.

درک این حقیقت به ما می‌آموزد که برخلاف راه و روش هیاهوگران و آنان که می‌پندارند با ایجاد فضای تبلیغاتی و به اصطلاح «نان به هم قرض دادن‌های رایج» می‌توانند به جایی برسند، راه موفقیت یک شاعر از مسیری دیگر است؛ مسیری که شاخصه‌های آن درک روح زمان، آراستن خود به آگاهی و بهره‌گیری از میراث گران‌قدر شعر و ادب پارسی است.

یکی از نام‌آوران مغرب‌زمین در توصیفی شنیدنی، سخنی با این مضمون دارد: «ما شاعران، به انسان‌های کوتوله‌ای شبیه هستیم و اگر بزرگ می‌نماییم، از آن‌روست که بر دوش غول‌ها نشسته‌ایم. بر دوش بزرگانی که پیش از ما، در قلمرو شعر و ادب بوده‌اند.» اگر منزوی و دیگرانی چون او بزرگ به نظر می‌آیند، به این دلیل است که شایستگانی هستند که بر دوش غول‌های ادبی نشسته‌اند.

نکته‌ای دیگر هم هست که باید به آن اشاره کنم. غزل در روزگار ما، هم از دیدگاه ساختار بیرونی و هم از منظر ساختمان درونی، گاه به راه افراط می‌رود و گاه راه تفریط می‌پوید و این هر دو راه، سرانجامی جز ناکجاآباد ندارند: بازی‌های کودکانه لفظی، کوتاه و بلند کردن مصراع‌های غزل و تکرار تجربه‌های ناموفقی که پیش از این هم راه به جایی نبرده است از یک‌سو و پرداختن به لفاظی‌های کلیشه‌یی، رونویسی از آثار دیگران، پس و پیش کردن کلمات و در یک کلام آن‌چه در انجمن‌های به اصطلاح ادبی جاری و ساری است، از سوی دیگر، هیچ‌کدام خوش‌فرجام نیستند.

کاش بدانند نخست باید شاعر بود و بعد از آن باید خود را به «آگاهی» مجهز کرد‌. امروز گروهی بی‌شمار از شیفتگان شهرت و نام‌اندوزی از سر تفنن، هوسِ شاعری کرده‌اند. عمر ضایع می‌کنند و ندانسته و شاید نخواسته تیشه بر بنای شعر و ادب فارسی فرو می‌کوبند. کاش به خود می‌آمدند و عرصه را به شایستگان وامی‌نهادند. کاش.»

به گزارش ایسنا، حسین منزوی در اولین روز مهرماه 1325 در زنجان به دنیا آمد و شانزدهم اردیبهشت‌ماه 1383 بر اثر بیماری ریوی در بیمارستان شهید رجایی تهران درگذشت. «با عشق در حوالی فاجعه»، «شوکران و شکر»، «حنجره‌ی زخمی تغزل»، «با عشق تاب می‌آورم» (شامل شعرهای سپید و آزاد)، «به همین سادگی»، «از خاموشی‌ها و فراموشی‌ها» و «با سیاوش از آتش» از آثار منتشرشده‌ی او هستند.

 

گفتگوی آرمان با علیرضا طبایی پیرامون شعر و شخصیت مهدی اخوان‏ثالث

 

سخنی از زمانه و تصویری از روزگار، بر پیشانی عصر نوشت

 

فریبرز احمدی: چهارم شهریورماه مصادف است با بیست و سومین سالروز خاموشی مهدی اخوان‏ثالث. شاعری که اگرچه تخلص «امید» را برای خود برگزیده بود، اما آنچه در اشعارش کمتر به چشم می‏آید، خوش‏بینی و امید است. و این خود گویای تناقضی است که نه تنها در شخصیت و آثار اخوان، که در بسیاری از هم‏نسلان او  نیز، می‏توان آن را دید. تناقضی که ریشه در فراز و فرودهای زمانه‏ای دارد که اخوان و هم‏نسلانش در آن زیسته‏اند. بنابراین، پرداختن به شخصیت و آثار او، بدون آگاهی از شرایط زمانی و مکانی آن دوره، غیرممکن به نظر می‏رسد. به همین منظور، به سراغ علیرضا طبایی شاعر و منتقد نام‏آشنا و پیشکسوت رفتیم و از او که در فضای آن روزگار نفس کشیده است، درباره اخوان پرسیدیم...

اخوان - طبایی

ادامه نوشته