شعر ، مد روز نیست! 

با پذیرفتن این حقیقت جاودانه جاری، که هستی در حال «شدن» است و این تلاطم جاودانه، حتی لحظه‏ای از پویایی و دگردیسی در مسیر خود نمی‏ماند، بدیهی است جریان فرهنگی هم، از گذشته‏های دور و نزدیک تا امروز به عنوان بخشی از حیات بشری، از حرکت نمانده و نخواهد ماند. نمونه زنده این پویایی و تغییر در دوران معاصر را می‏توان به عنوان مثال، از زمان فروپاشی اتحاد شوروی تا امروز، دید. شرایط و دیدگاه‏های فرهنگی، در همین چند دهه ناچیز، همراه با دیدگاه‏های اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و علمی، در زیر آسمان و در هر قطعه و واحه از این دهکده جهانی، دستخوش تحول و دگردیسی شده است. و نسل هم‏روزگار من، و آنان که از نسل‏های قبل از ما و من، بر این وسعت خاکی زیسته‏اند، در یک مقایسه زودگذر هم، بر این حقیقت گواهی می‏دهند. نگاه و بینش نسل جوان امروز، باورها و رفتار اجتماعی و فرهنگی آنان، از این تحول و تغییر برکنار نمانده است و نمودها و شاخصه‏هایی دارد که آن را از گذشته‏های دور و حتی نزدیک، کاملا متمایز و جدا می‏کند. داوری درباره پیش‏رفت و یا پس‏رفت و درجازدن، که از منظر هر داور متفاوت است، مجالی دیگر می‏خواهد که در حوصله جلسه امروز ما نمی‏گنجد.

من از دریچه دریافت و منظر کسی که بیش از پنجاه سال در متن شعر معاصر و به ویژه شعر نیمایی زندگی کرده، و با شاعران نام‏آشنا و بزرگ از سلایق مختلف حشر و نشر داشته و آثار و تولیدات ادبی و شعری آنان را خوانده و با شعرشان زیسته ، و به ویژه هم‏گام و همراه با گروهی انگشت‏شمار از شاعران که وفادارانه و متعهدانه در مسیر شعر نیمایی پای فشرده است و بر خلاف جمعی از نام‏آوران عرصه شعر نیمایی در دهه‏های 40 و 50 که شیوه‏ها و هنجارهای دیگر کلامی و بیانی را برگزیدند و به بویه‏های گوناگون، به آزمودن راه‏های دیگر روی آوردند و حتی گاه، تنی چند از آنان به نفی و انکار شعر نیمایی و تاکید بر عدم کارآیی ظرفیت‏ها و امکانات این شیوه از شعر برخاستند، باورمندانه در جاده شعر نیمایی گام زده است، می‏کوشم تا در دقایقی چند، شعر نیمایی را در این روزگار، از سویه‏های مختلف مورد بررسی قرار داده و شاعران نیمایی را به نکاتی چند که رنگ باخته و یا مورد غفلت قرار گرفته‏اند، متوجه سازم.

*

یدالله رویایی با وام گرفتن کلامی از شاعر پرآوازه هند، در دهه چهل بر پیشانی یکی از مجموعه‏های شعر خود این سخن خردورزانه و شاعرانه را نوشته بود که: «شاعر! از باران مگو، بباران» و شعر نیمایی در دهه‏های 40 و 50 به راستی مصداق این سخن بود. شاعران نیمایی، اگر نه همه، اما در میان آنان کسانی بودند که زندگی را در متن شعر خود تصویر می‏کردند. شعرشان زندگی بود. آیینه‏ای که در سطر سطر آن، جلوه‏های زندگی، طیف‏ها و لحظه‏های تلخ و شیرین آن منعکس می‏شد. با درک آموزه‏های نیمای بزرگ و با تعمق بر شعر بزرگان این وادی  و شناخت دقایق شعر دری، و شناوری در زیر و بم اقیانوس پرتلاطم زندگی، به قول زنده‏یاد احمد شاملو، مثل شاخه‏ای از سیاهی اعماق جنگل، به سوی نور فریاد می‏کشیدند و زندگی را که گاه مثل خیابانی دراز بود که هرروز زنی با زنبیلی از آن می‏گذشت و طفلی که از مدرسه بازمی‏گشت و گاه به دیوار مدرسه سنگ می‏انداخت، می‏شناختند و دریافته بودند که باید دیده را به طغیان بیداری تسلیم کرد و صلیب سرنوشت را بر دوش گرفت و دریافت که مرداب، نهنگ نمی‏زاید. باید دل به آبی‏های بی‏کرانه اقیانوس سپرد وگرنه هیچ صیادی، در جوی حقیری که به گودالی می‏ریزد، مروارید صید نخواهد کرد.

حوادث و رویدادهای دهه 60 بر پهنه ادب دیرسال پارسی، چون سیل عظیمی بود که هم ویرانگری کرد و هم زمینه‏ای شد برای دوباره ساختن. شعر فارسی و به ویژه شعر نیمایی با آن دینامیسم پرقدرت و نیروی بالقوه برانگیختگی که در ذات خود برای بیداری و آگاهی داشت، به شکل‏های گونه‏گون در معرض آسیب‏ قرار گرفت: گروهی جلای وطن کردند، گروهی خاموشی گزیدند، گروهی به دیار باقی شتافتند و در این میان جمعی نوخاسته و تنی چند از مدعیان، همه دستاوردهای شعری پس از نیما را به هیچ انگاشتند و به ارایه طرح‏ها و تئوری‏های دیگر دست زدند. شعر، مسیری دیگر گرفت. رسانه‏ها، فضای دیگری را رقم زدند. در اینجا از حافظ بزرگ، حافظ جادوکلام باید یاری خواست که گفت: «من این حروف نوشتم، چنان که غیر ندانست/ تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی». به قول مولوی بزرگ، این سخن بگذار تا وقتی دگر...

*

حقیقت این است که شعر نیمایی در روزگار ما، مظلوم واقع شده و شاید تکراری باشد اگر بگویم یتیم مانده است، اما از منجنیق فلک، از همه سو، بر سر آن سنگ فتنه باریده است و می‏بارد. در نگاهی زودگذر و کارشناسانه می‏توان در مورد شعر نیمایی و شاعران جوانتری که ره‏پوی این راهند به ملاحظات زیر اشاره کرد و آن را تنها، مشتی از خروار به شمار آورد. اما قبل از ورود به این مبحث باید یادآور شوم که شاعر، با شعر خود یگانه است. او با شعر خود زندگی می‏کند، او با شعر خود نه در حاشیه زندگی، که در متن آن قرار دارد. شاعر، به باور من پذیرفته است که شاعری کردن، یعنی فداکردن تمام لحظه‏های هستی خود در شعر. یعنی همان عرق‏ریزان روح و آن بی‏تابی روان‏گداز و تن‏سوز در همه لحظات. گریختن از سودای نام، و دوری از غوغای اشتهار. شاعری یعنی کارگری بی‏مزد و مواجب. یعنی رسیدن به آن بی‏تابی سوزان که شب و روز شاعر را غارت می‏کند و اجازه نمی‏دهد به اصطلاح آب خوش از گلویش پایین برود. بر اساس این باور است که اعتقاد دارم اگر از نگاه و بینش شاعران سخن می‏رود و از ضرورت تحول در نگاه آنها یاد می‏شود، این ضرورت، الزاما به شعر آنان باز می‏گردد و در تعالی و کمال شعر آنان موثر می‏افتد. به هر تقدیر آنچه به صورت کوتاه و موجز در مورد کاستی‏ها و آسیب‏های شعر نیمایی و آثار گروهی از شاعران نیمایی، به ویژه نسل معاصر می‏شاید گفت، چنین است:

ـ نبود تجربه دست اول از زندگی. تجربه‏ای که شاعر، آن را به تن خود و با همه خون و حس و شعور و عصب خود آزموده باشد.

ـ عدم شناخت عمیق از ادبیات و شعر کلاسیک فارسی و شعر نیمایی. منظور شناخت سطحی و روخوانی ساده از این میراث ارزنده نیست. بل، این شناخت از راه مطالعه دقیق، غرق شدن در مفاهیم و تجزیه و تحلیل ساختار بیرونی و درونی آن، درک هندسه زبانی و دریافت همان مضایقی است که فی‏المثل از آن به شناخت بیرون شد از مضایق سخن و درگیری با تنگناهای کلامی یاد شده است.

ـ عدم تسلط کافی بر بحور و عدم شناخت اوزان عروضی، مفصل‏ها و اجزای وزن که بیشترین بهانه ساده‏انگاران و ناآشنایان به این مقوله است و نیز ناتوانی در شیوه پایان‏بندی درست مصراع‏ها. بدیهی است منظور من، آن‏چنان شناخت و دریافتی است که بر اثر ممارست و تمرین، شاعر را با وزن و آهنگ و کلام یکی می‏کند، به گونه‏ای که وزن و آهنگین سرودن، در لحظه‏های سرایش، پاره‏ای از ذهن و زبان شاعر شود، به ابزاری رام و نرم‏خو بدل گردد، تا نه‏تنها مخّل و مزاحم، بل، به مددرسان و تسهیل‏کننده مبدل شود.

ـ عدم درک و شناخت کافی از ظرفیت‏ها و امکانات زبان، به ویژه نبود تحرک و جنبش و شور لازم، به منظور یافتن امکانات تازه و کشف مسیرهای ناشناخته در قلمرو بیان و زبان.

ـ بیگانگی با مکاتب و شیوه‏ها و سبک‏های ادبی، و فرهنگ و شعر سرزمین‏های دیگر.

ـ مرعوب و مجذوب تئوری‏ها شدن، بدون دریافتن ارتباط و سازگاری آنها با شعر بومی و فرهنگ این آب و خاک. در حالی که این حقیقت را هرگز نمی‏توان منکر شد که زایندگی و نوزایی فرهنگ‏ها، حاصل آمیختن و بهره‏گیری هوشمندانه و خردورزانه با عناصری از دیگر فرهنگ‏هاست. اما این هدف، تنها در سایه شناخت دقیق، گزینش عناصر سازنده و پویا، تلفیق هنرمندانه و هوشمندانه و آمیختگی آگاهانه و نبوغ‏آمیز با دیگر فرهنگ‏ها ممکن است نه به گونه ذوق‏‏زدگی، تقلید کورکورانه، بهره‏گیری شتاب‏زده و در یک کلام مجذوب شدن نسبت به آنها.

ـ ناآگاهی نسبت به معنی و مفهوم شعر و دریافت این حقیقت که «نظم» و «شعر» مقوله‏هایی جداست و هر کلام منظوم، شعر نیست.

ـ بیگانگی با دریافت معنی و مفهوم «آن» در شعر. همان لطیفه نهانی که حافظ بزرگ گفت، همان افسونی که از شعر می‏تراود، از آن ساطع می‏شود و از همان لحظات آغازین، خواننده و مخاطب شعر را در جادو و افسون خود گرفتار می‏سازد. و نبود آن، کلام را از طراوت و زیبایی دور کرده، رنگ تصنع به آن می‏بخشد.

ـ فراموش کردن سنت شاگرد و استادی که سنتی مبارک در فرهنگ ما بوده است. پذیرفتن روحیه طلبگی، دوری از سراب ویرانگر خودشیفتگی و قبول این حقیقت که هنوز جاده‏ها و راه‏های نرفته‏ای است که می‏توان آن را رفت و فتح کرد. خودشیفتگی و خودمحوری، خوداستادی در قلمرو هنر و به ویژه شعر، خطرناک‏ترین آفتی است که ممکن است کسی را بیمار کند.

ـ گرفتار آمدن در بند اطناب و پرگویی و غفلت از جادوی ایجاز.

و در پایان توصیه‏هایی به شاعران جوان، آنان که به افق‏های روشن پیش رو می‏نگرند و می‏خواهند ره‏پوی جاده‏ای باشند که آنها را به مقصد برساند:

ـ شعر از جان و روح می‏جوشد. شعر سفارشی نیست و دستورالعمل نمی‏پذیرد.

ـ از ساده‏نگری، آسان‏گیری بپرهیزید و در همه لحظه‏های زندگی تعمق و تامل شاعرانه داشته باشید.

ـ برای ویران کردن، برای ساختارشکنی، باید اول آموخت و خود را به همه آگاهی‏ها مجهز کرد تا بنایی تازه برافراشت.

ـ دوری از فضای تبلیغاتی و فراموش کردن این فریب که می‏توان یک شبه، ره صدساله رفت و به یاری رسانه‏های مجازی و غیرمجازی، با ترفندها، با زد و بند و محفل‏بازی، به شهرت رسید. اسیر جاذبه نام نشوید.

ـ همواره این کلام نظامی را آویزه گوش کنید که ارزشمندترین است: «هرچه در این پرده نشانت دهند / گر نپسندی، به از آنت دهند» آسان‏گیری، هنرمند را به جایی نمی‏رساند.

ـ نوشتن، اندیشیدن، مطالعه و همواره به قلّه‏های بالاتر نظر داشتن رمز موفقیت است. شعر، مد روز نیست‏، برآمده از جان است.

ـ کلمه‏ها را تجربه کنید. مزمزه کنید. طعم و رنگ و عطر هر کلمه، بار شعری، ظرفیت‏های آن را بشناسید.

ـ روح زمانه را، نیاز مردم را، صدای عصر خود را دریابید.

ـ از ظرفیت طنز و امکانات آن استفاده کنید. اما تفاوت‏های طنز با فکاهه، هجو و هزل را عمیقا بشناسید. شعری عمق دارد که پیامی انسانی را، در جامه کمال‏یافته، در خود نهفته داشته باشد.

ـ قالب و شکل سازنده نیست. تاثیرگذار هست اما تاثیر اصلی سرانجام در پیام و اندیشه و محتواست. اگر محتوا، با قالب ویژه خود، به هنرمندی تلفیق شود و هردو یکدیگر را کامل کنند، آنگاه خواهید دید که هر قالبی می‏تواند مفید باشد.

ـ و سرانجام فراموش نکنیم که قبل از شاعر بودن، انسان بودن مهم است. این حقیقت متعالی را درک کنیم که هدف از سرودن و هدف از شعر، تنها خواندن و یا چاپ شدن در یک نشریه و رسانه نیست. شعر، رسالت پالایش زندگی و انسان، رسالت ساختن عالمی نو و آدمی نو، بنا نهادن مدینه‏ای فاضله سرشار از نور و زیبایی، مهرورزی و عدالت و رسیدن به افق‏های روشنتر را بر عهده دارد. شاعری، به همان‏گونه که نظامی ارجمند گفت: «پیش و پسی ساخت صف اولیا / پس شعرا آمد و پیش انبیا» رسالتی هم‏پایه پیام‏رسانی است نه ابزاری برای اشتهار و یا وسیله زینت‏المجالس بودن. شعر، گونه‏ای شهادت است.


سايت انجمن شاعران ایران