متن سخنرانی علیرضا طبایی در آیین پایانی دومین جشنواره شعر نیمایی ققنوس
شعر ، مد روز نیست!
با پذیرفتن این حقیقت جاودانه جاری، که هستی در حال «شدن» است و این تلاطم جاودانه، حتی لحظهای از پویایی و دگردیسی در مسیر خود نمیماند، بدیهی است جریان فرهنگی هم، از گذشتههای دور و نزدیک تا امروز به عنوان بخشی از حیات بشری، از حرکت نمانده و نخواهد ماند. نمونه زنده این پویایی و تغییر در دوران معاصر را میتوان به عنوان مثال، از زمان فروپاشی اتحاد شوروی تا امروز، دید. شرایط و دیدگاههای فرهنگی، در همین چند دهه ناچیز، همراه با دیدگاههای اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و علمی، در زیر آسمان و در هر قطعه و واحه از این دهکده جهانی، دستخوش تحول و دگردیسی شده است. و نسل همروزگار من، و آنان که از نسلهای قبل از ما و من، بر این وسعت خاکی زیستهاند، در یک مقایسه زودگذر هم، بر این حقیقت گواهی میدهند. نگاه و بینش نسل جوان امروز، باورها و رفتار اجتماعی و فرهنگی آنان، از این تحول و تغییر برکنار نمانده است و نمودها و شاخصههایی دارد که آن را از گذشتههای دور و حتی نزدیک، کاملا متمایز و جدا میکند. داوری درباره پیشرفت و یا پسرفت و درجازدن، که از منظر هر داور متفاوت است، مجالی دیگر میخواهد که در حوصله جلسه امروز ما نمیگنجد.
من از دریچه دریافت و منظر کسی که بیش از پنجاه سال در متن شعر معاصر و به ویژه شعر نیمایی زندگی کرده، و با شاعران نامآشنا و بزرگ از سلایق مختلف حشر و نشر داشته و آثار و تولیدات ادبی و شعری آنان را خوانده و با شعرشان زیسته ، و به ویژه همگام و همراه با گروهی انگشتشمار از شاعران که وفادارانه و متعهدانه در مسیر شعر نیمایی پای فشرده است و بر خلاف جمعی از نامآوران عرصه شعر نیمایی در دهههای 40 و 50 که شیوهها و هنجارهای دیگر کلامی و بیانی را برگزیدند و به بویههای گوناگون، به آزمودن راههای دیگر روی آوردند و حتی گاه، تنی چند از آنان به نفی و انکار شعر نیمایی و تاکید بر عدم کارآیی ظرفیتها و امکانات این شیوه از شعر برخاستند، باورمندانه در جاده شعر نیمایی گام زده است، میکوشم تا در دقایقی چند، شعر نیمایی را در این روزگار، از سویههای مختلف مورد بررسی قرار داده و شاعران نیمایی را به نکاتی چند که رنگ باخته و یا مورد غفلت قرار گرفتهاند، متوجه سازم.
*
یدالله رویایی با وام گرفتن کلامی از شاعر پرآوازه هند، در دهه چهل بر پیشانی یکی از مجموعههای شعر خود این سخن خردورزانه و شاعرانه را نوشته بود که: «شاعر! از باران مگو، بباران» و شعر نیمایی در دهههای 40 و 50 به راستی مصداق این سخن بود. شاعران نیمایی، اگر نه همه، اما در میان آنان کسانی بودند که زندگی را در متن شعر خود تصویر میکردند. شعرشان زندگی بود. آیینهای که در سطر سطر آن، جلوههای زندگی، طیفها و لحظههای تلخ و شیرین آن منعکس میشد. با درک آموزههای نیمای بزرگ و با تعمق بر شعر بزرگان این وادی و شناخت دقایق شعر دری، و شناوری در زیر و بم اقیانوس پرتلاطم زندگی، به قول زندهیاد احمد شاملو، مثل شاخهای از سیاهی اعماق جنگل، به سوی نور فریاد میکشیدند و زندگی را که گاه مثل خیابانی دراز بود که هرروز زنی با زنبیلی از آن میگذشت و طفلی که از مدرسه بازمیگشت و گاه به دیوار مدرسه سنگ میانداخت، میشناختند و دریافته بودند که باید دیده را به طغیان بیداری تسلیم کرد و صلیب سرنوشت را بر دوش گرفت و دریافت که مرداب، نهنگ نمیزاید. باید دل به آبیهای بیکرانه اقیانوس سپرد وگرنه هیچ صیادی، در جوی حقیری که به گودالی میریزد، مروارید صید نخواهد کرد.
حوادث و رویدادهای دهه 60 بر پهنه ادب دیرسال پارسی، چون سیل عظیمی بود که هم ویرانگری کرد و هم زمینهای شد برای دوباره ساختن. شعر فارسی و به ویژه شعر نیمایی با آن دینامیسم پرقدرت و نیروی بالقوه برانگیختگی که در ذات خود برای بیداری و آگاهی داشت، به شکلهای گونهگون در معرض آسیب قرار گرفت: گروهی جلای وطن کردند، گروهی خاموشی گزیدند، گروهی به دیار باقی شتافتند و در این میان جمعی نوخاسته و تنی چند از مدعیان، همه دستاوردهای شعری پس از نیما را به هیچ انگاشتند و به ارایه طرحها و تئوریهای دیگر دست زدند. شعر، مسیری دیگر گرفت. رسانهها، فضای دیگری را رقم زدند. در اینجا از حافظ بزرگ، حافظ جادوکلام باید یاری خواست که گفت: «من این حروف نوشتم، چنان که غیر ندانست/ تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی». به قول مولوی بزرگ، این سخن بگذار تا وقتی دگر...
*
حقیقت این است که شعر نیمایی در روزگار ما، مظلوم واقع شده و شاید تکراری باشد اگر بگویم یتیم مانده است، اما از منجنیق فلک، از همه سو، بر سر آن سنگ فتنه باریده است و میبارد. در نگاهی زودگذر و کارشناسانه میتوان در مورد شعر نیمایی و شاعران جوانتری که رهپوی این راهند به ملاحظات زیر اشاره کرد و آن را تنها، مشتی از خروار به شمار آورد. اما قبل از ورود به این مبحث باید یادآور شوم که شاعر، با شعر خود یگانه است. او با شعر خود زندگی میکند، او با شعر خود نه در حاشیه زندگی، که در متن آن قرار دارد. شاعر، به باور من پذیرفته است که شاعری کردن، یعنی فداکردن تمام لحظههای هستی خود در شعر. یعنی همان عرقریزان روح و آن بیتابی روانگداز و تنسوز در همه لحظات. گریختن از سودای نام، و دوری از غوغای اشتهار. شاعری یعنی کارگری بیمزد و مواجب. یعنی رسیدن به آن بیتابی سوزان که شب و روز شاعر را غارت میکند و اجازه نمیدهد به اصطلاح آب خوش از گلویش پایین برود. بر اساس این باور است که اعتقاد دارم اگر از نگاه و بینش شاعران سخن میرود و از ضرورت تحول در نگاه آنها یاد میشود، این ضرورت، الزاما به شعر آنان باز میگردد و در تعالی و کمال شعر آنان موثر میافتد. به هر تقدیر آنچه به صورت کوتاه و موجز در مورد کاستیها و آسیبهای شعر نیمایی و آثار گروهی از شاعران نیمایی، به ویژه نسل معاصر میشاید گفت، چنین است:
ـ نبود تجربه دست اول از زندگی. تجربهای که شاعر، آن را به تن خود و با همه خون و حس و شعور و عصب خود آزموده باشد.
ـ عدم شناخت عمیق از ادبیات و شعر کلاسیک فارسی و شعر نیمایی. منظور شناخت سطحی و روخوانی ساده از این میراث ارزنده نیست. بل، این شناخت از راه مطالعه دقیق، غرق شدن در مفاهیم و تجزیه و تحلیل ساختار بیرونی و درونی آن، درک هندسه زبانی و دریافت همان مضایقی است که فیالمثل از آن به شناخت بیرون شد از مضایق سخن و درگیری با تنگناهای کلامی یاد شده است.
ـ عدم تسلط کافی بر بحور و عدم شناخت اوزان عروضی، مفصلها و اجزای وزن که بیشترین بهانه سادهانگاران و ناآشنایان به این مقوله است و نیز ناتوانی در شیوه پایانبندی درست مصراعها. بدیهی است منظور من، آنچنان شناخت و دریافتی است که بر اثر ممارست و تمرین، شاعر را با وزن و آهنگ و کلام یکی میکند، به گونهای که وزن و آهنگین سرودن، در لحظههای سرایش، پارهای از ذهن و زبان شاعر شود، به ابزاری رام و نرمخو بدل گردد، تا نهتنها مخّل و مزاحم، بل، به مددرسان و تسهیلکننده مبدل شود.
ـ عدم درک و شناخت کافی از ظرفیتها و امکانات زبان، به ویژه نبود تحرک و جنبش و شور لازم، به منظور یافتن امکانات تازه و کشف مسیرهای ناشناخته در قلمرو بیان و زبان.
ـ بیگانگی با مکاتب و شیوهها و سبکهای ادبی، و فرهنگ و شعر سرزمینهای دیگر.
ـ مرعوب و مجذوب تئوریها شدن، بدون دریافتن ارتباط و سازگاری آنها با شعر بومی و فرهنگ این آب و خاک. در حالی که این حقیقت را هرگز نمیتوان منکر شد که زایندگی و نوزایی فرهنگها، حاصل آمیختن و بهرهگیری هوشمندانه و خردورزانه با عناصری از دیگر فرهنگهاست. اما این هدف، تنها در سایه شناخت دقیق، گزینش عناصر سازنده و پویا، تلفیق هنرمندانه و هوشمندانه و آمیختگی آگاهانه و نبوغآمیز با دیگر فرهنگها ممکن است نه به گونه ذوقزدگی، تقلید کورکورانه، بهرهگیری شتابزده و در یک کلام مجذوب شدن نسبت به آنها.
ـ ناآگاهی نسبت به معنی و مفهوم شعر و دریافت این حقیقت که «نظم» و «شعر» مقولههایی جداست و هر کلام منظوم، شعر نیست.
ـ بیگانگی با دریافت معنی و مفهوم «آن» در شعر. همان لطیفه نهانی که حافظ بزرگ گفت، همان افسونی که از شعر میتراود، از آن ساطع میشود و از همان لحظات آغازین، خواننده و مخاطب شعر را در جادو و افسون خود گرفتار میسازد. و نبود آن، کلام را از طراوت و زیبایی دور کرده، رنگ تصنع به آن میبخشد.
ـ فراموش کردن سنت شاگرد و استادی که سنتی مبارک در فرهنگ ما بوده است. پذیرفتن روحیه طلبگی، دوری از سراب ویرانگر خودشیفتگی و قبول این حقیقت که هنوز جادهها و راههای نرفتهای است که میتوان آن را رفت و فتح کرد. خودشیفتگی و خودمحوری، خوداستادی در قلمرو هنر و به ویژه شعر، خطرناکترین آفتی است که ممکن است کسی را بیمار کند.
ـ گرفتار آمدن در بند اطناب و پرگویی و غفلت از جادوی ایجاز.
و در پایان توصیههایی به شاعران جوان، آنان که به افقهای روشن پیش رو مینگرند و میخواهند رهپوی جادهای باشند که آنها را به مقصد برساند:
ـ شعر از جان و روح میجوشد. شعر سفارشی نیست و دستورالعمل نمیپذیرد.
ـ از سادهنگری، آسانگیری بپرهیزید و در همه لحظههای زندگی تعمق و تامل شاعرانه داشته باشید.
ـ برای ویران کردن، برای ساختارشکنی، باید اول آموخت و خود را به همه آگاهیها مجهز کرد تا بنایی تازه برافراشت.
ـ دوری از فضای تبلیغاتی و فراموش کردن این فریب که میتوان یک شبه، ره صدساله رفت و به یاری رسانههای مجازی و غیرمجازی، با ترفندها، با زد و بند و محفلبازی، به شهرت رسید. اسیر جاذبه نام نشوید.
ـ همواره این کلام نظامی را آویزه گوش کنید که ارزشمندترین است: «هرچه در این پرده نشانت دهند / گر نپسندی، به از آنت دهند» آسانگیری، هنرمند را به جایی نمیرساند.
ـ نوشتن، اندیشیدن، مطالعه و همواره به قلّههای بالاتر نظر داشتن رمز موفقیت است. شعر، مد روز نیست، برآمده از جان است.
ـ کلمهها را تجربه کنید. مزمزه کنید. طعم و رنگ و عطر هر کلمه، بار شعری، ظرفیتهای آن را بشناسید.
ـ روح زمانه را، نیاز مردم را، صدای عصر خود را دریابید.
ـ از ظرفیت طنز و امکانات آن استفاده کنید. اما تفاوتهای طنز با فکاهه، هجو و هزل را عمیقا بشناسید. شعری عمق دارد که پیامی انسانی را، در جامه کمالیافته، در خود نهفته داشته باشد.
ـ قالب و شکل سازنده نیست. تاثیرگذار هست اما تاثیر اصلی سرانجام در پیام و اندیشه و محتواست. اگر محتوا، با قالب ویژه خود، به هنرمندی تلفیق شود و هردو یکدیگر را کامل کنند، آنگاه خواهید دید که هر قالبی میتواند مفید باشد.
ـ و سرانجام فراموش نکنیم که قبل از شاعر بودن، انسان بودن مهم است. این حقیقت متعالی را درک کنیم که هدف از سرودن و هدف از شعر، تنها خواندن و یا چاپ شدن در یک نشریه و رسانه نیست. شعر، رسالت پالایش زندگی و انسان، رسالت ساختن عالمی نو و آدمی نو، بنا نهادن مدینهای فاضله سرشار از نور و زیبایی، مهرورزی و عدالت و رسیدن به افقهای روشنتر را بر عهده دارد. شاعری، به همانگونه که نظامی ارجمند گفت: «پیش و پسی ساخت صف اولیا / پس شعرا آمد و پیش انبیا» رسالتی همپایه پیامرسانی است نه ابزاری برای اشتهار و یا وسیله زینتالمجالس بودن. شعر، گونهای شهادت است.
سايت انجمن شاعران ایران
این وبلاگ با موافقت آقای علیرضا طبایی جهت طرح دیدگاه ها ، اشعار و آثار ایشان شکل گرفته است. اهالی ادب و هنر می توانند آثار خود را در این زمینه برای درج در وبلاگ ارسال دارند.