بررسی شعر هر شاعر، بدون پرداختن به شخصیت و منش فردی او و نیز درک شرایط اجتماعی و محیط پیرامونش، چندان کامل و جامع نخواهد بود. به نظر شما شخصیت و ویژگی‏های اخلاقی و رفتاری اخوان در هویت‏بخشی به اندیشه و شعر او چه نقشی داشته است؟

من هم با شما هم‏عقیده‏ام که شعر هر شاعر، زندگی اجتماعی عصر او و خصوصیات اخلاقی و فردی‏اش، مجموعه‏ای در هم تنیده است که بدون شناخت هرکدام از اجزای این مجموعه، نمی‏توان به درک و شناخت صحیح و داوری درباره دیگر اجزا و کلیت آن پرداخت. برای شناخت خلق و خو و شخصیت اخوان، بهترین سند، کلام خود او در مقدمه‏هایی است که بر مجموعه‏های اشعارش نوشته است. اخوان در مقدمه مجموعه «آخر شاهنامه» می‏نویسد: «...حضّار محترم! من فقط یک دهاتی زمزمه‏کننده هستم، نه یک روشنفکر و نه یک سوسیالیست. یک زمزمه‏کننده که غالبا تودماغی هم زمزمه می‏کند و... نق‏نقو و دلخور هم هست...» اگرچه اخوان این چند سطر را بر اساس همان روحیه طنزآمیز و ویژگی‏های شوخ‏طبعی خود نوشته، اما به راستی با همان کلمات، آیینه‏ای در برابر بیننده و مخاطب اثر خود قرار داده است. اخوان به واقع انسانی ساده‏دل، پاک‏طینت و آرمان‏گراست که از همان آغاز جوانی، نگران سرنوشت انسان است، اما متاسفانه باید به ویژگی‏های فردی و اخلاقی او، صفت «خودبزرگ‏بینی» را، آن هم در حد افراط، افزود. و این روحیه، خاص اخوان نبوده و نیست. خیلی از هم‏وطنان دیگر ما هم، در گوشه و کنار این مرزوبوم رنگین، شهر خود، ولایت خود، فرهنگ خود و... را منحصر به فرد می‏دانند، مثلا «کرمان را دل عالم»، «شیراز را خال رخ هفت کشور»، «خراسان را محور جهان»، «اصفهان را نصف جهان» و... می‏پندارند. اخوان هم در کسوت همان «دهاتی تودماغی شهری شده» به طور افراطی همه چیز را به خراسان مربوط و همه راه‏ها را به خراسان ختم می‏کند: فرهنگ، عرفان، فلسفه، مذهب، شعر و ادب، رادی و بزرگی و... را. و این ویژگی که ذاتی او بود و در وجودش نهادینه شده بود، هم داوری‏هایش را تحت تاثیر قرار داد، هم شعرش را و هم آفاق اندیشگی او را آلود و این کج‏داوری و بیراهه سپردن به آنجا می‏رسد که حریم بزرگانی چون سعدی، حافظ، نظامی، صائب، مولوی و شیخ روزبهان بقلی و... را پاس نمی‏دارد، تنها به این گناه که از خطه خراسان برنخاسته‏اند. و ناصرخسرو و انوری و فردوسی و عطار و سیف فرغانی و عماد و قهرمان و دیگر و دیگران، فقط چون در منطقه خراسان می‏زیسته‏اند، عزیزند و سزاوار درود و تکریم، و دیگران حتی شایسته تمسخر! در مورد زندگی اجتماعی و عصر او باید مجموع حوادث، جزر و مدها و تصاویر تاریک و روشنی را که از سال‏های قبل و بعد از دوران مشروطه تا حدود دهه شصت شمسی بر تاریخ ایران و حتی جهان گذشته، و به ویژه نقش ظاهرفریب «حزب توده» و تاثیرات ویرانگر نتایج زد و بندهای سیاسی بر اذهان و روح و روان نسل جوان و صاحبان اندیشه را در آن دوران واکاوی کنیم. امیدهای دروغین، دل‏بستن‏های ساده‏دلانه به بعضی از جریانات سیاسی و بازیگران سیاست‏باز آن سال‏ها، و سرانجام یاس‏های راستین و زخم‏هایی را که بر روح و جان حس کردند و ما امروز به سادگی و با چند کلمه از کنار آنها می‏گذریم، همه و همه، عوامل ویرانگری بودند که روح و اندیشه چند نسل را به تباهی کشیدند و آفاق را در برابر آنها از سیاهی پر کردند. اخوان و نسل او، هر بار که خواستند جنبشی، هرچند زودگذر ایجاد کنند، سرکوب شدند، به عقب رانده شدند و زورمداران و دولتمردان از تمام امکانات برای این منظور سود بردند. گروهی را به سوی اعتیاد سوق دادند، گروهی را با برنامه‏های شبانه و مجالس آنچنانی سرگرم کردند. اکثر آنها را در مسیر تامین گذران زندگی، به کار گِل کشاندند، در ادارات و سازمان‏ها به بیگاری‏های مدرن مشغول کردند و ذهن آنها را با تئوری‏ها و طرح‏های به ظاهر مدرن مشغول داشتند.    

اخوان، کار شاعری را با سرایش در قالب‏های کلاسیک آغاز کرد، با پشتوانه‏ای خوب از مطالعه آثار شاعران بزرگ ایران‏زمین. و البته تا پایان عمر، همواره به سنت‏های اصیل شعر فارسی پایبند و معتقد بود. به نظر شما، دلایل توفیق اخوان را در عرصه شعر مدرن با آن تمایلات پررنگ سنت‏گرایانه در او، چگونه می‏توان توضیح داد؟               

اخوان، بی‏تعارف، یکی از چهره‏های ماندنی و موفق شعر نیمایی در میان ماندگاران است. او بر اثر سال‏ها ممارست و مطالعه، شعر کلاسیک فارسی را خوب شناخته و زیر و بم آن را دریافته بود. خود او با شعر کلاسیک آغاز کرد و در همان آفاق شناخته شده بال زد و امروز اگر نیک بنگریم، آثار آن دوره او را خالی از کشش و به دور از طراوت نوآوری می‏بینیم. و این حقیقتی است، اگرچه به مذاق بعضی از متعصبین و دوستان او خوش نیاید. او بعد از آشنایی با آثار شاعرانی چون توللی، خانلری و بعضی از شاعران جوان آن سال‏ها مثل نادرپور و گلچین و... به چهارپاره‏سرایی رو کرد و به سوی نیما گرایش یافت و از آن پس با دقت و وسواس، در دو جبهه به کوشش پرداخت، یکی شناختن و شناساندن دیدگاه، شیوه و اسلوب شعر نیما، و دیگری آفریدن قطعات موفقی در قلمرو شعر نیمایی. اوج کار اخوان، در همین قلمرو است و آثاری را که در این آفاق سرود، اگر نه همه، اما تعدادی قابل توجه، از نمونه‏های موفق شعر نیمایی در روزگار ما به شمار آمد و همچنان می‏آید. آثاری چون زمستان، آخر شاهنامه، کتیبه، نماز، آنگاه پس از تندر، پرستار، آواز چگور، غزل 3، باغ بی‏برگی، پیوندها و باغ، حالت، ناگه غروب کدامین ستاره و.... دلیل موفقیت او در این عرصه، یکی نگاه متعهدانه و صمیمیت سیال او، و دیگری تبحر و استادی او در عرضه کلام، بهره‏گیری از میراث ادب فارسی و درک نیاز مخاطب است. او حرفی داشت و پیامی و تعهدی، که آن را به انجام برد. سخنی از زمانه، تصویری از روزگار که آن را با چیره‏دستی و با صداقت بر پیشانی عصر نوشت. با قلمی که از جوهر انسانیت و تعهد تغذیه کرد. قلمی که تعلق به عصر خودش داشت، و اگرچه نقش و نگاری از گذشته بر آن حک شده بود، اما به هر حال ساخته و پرداخته زمانه خودش بود.

شاخص‏ترین ویژگی‏هایی که شعر اخوان را از شعر دیگر شاعران هم‏روزگارش متمایز می‏سازد، چیست؟

اخوان، به هر حال، زاده خراسان بود و وابسته به فرهنگ و جغرافیای آن حدود. با همان ویژگی‏ها که در آغاز برشمردم، و بیش از همه تعصب آمیخته با لجاجتی «خودبینانه» و «بزرگوارانه» با او بود. از مکتب بزرگان شعر و ادب خراسان متاثر بود و ناخواسته، تاثیر مکتب شعر خراسانی را در آثار او می‏بینیم. او زبان شعر نیمایی را با زبان شعر خراسانی آمیخت تا به قول خود، راه میان‏بری از «خراسان دیروز» به «مازندران امروز» بزند. این یکی از شاخصه‏های شعر اوست، یعنی زبان و شیوه بیان. اما به گمان من، یکی دیگر از شاخصه‏های شعر اخوان، نوع مضامینی است که در آثار دیگر شاعران هم‏عصر او، کمتر مجال بروز می‏نماید. دیگران هم به این مضامین، گوشه چشمی دارند، مثلا  احمد شاملو و... اما اخوان گویی در سرتاسر عمر خود، نگران «نعش آن شهید عزیز» است که روی دست او و هم‏نسلان او مانده است!

اخوان را می‏توان به گواهی مضامین سیاسی، اجتماعی و انتقادی اشعارش، در زمره شاعران و نویسندگان متعهد قلمداد کرد. آن هم در دوره‏ای که بحث تعهد در هنر و به ویژه ادبیات، از جمله مباحث داغ و فراگیر در بین روشنفکران و نخبگان جامعه بود. اما در چند دهه اخیر، این بحث از جانب گروهی از سردمداران و نظریه‏پردازان ادبیات پست‏مدرن، با انتقاداتی مواجه گردید و اینان مقوله تعهد در ادبیات را به کلی مورد تردید قرار دادند. با این وجود، هنوز هم شاهد آن هستیم که آثار شاعران و نویسندگان متعهدی چون اخوان، در بین اقشار مختلف جامعه به ویژه جوانان و دانشجویان مورد توجه قرار می‏گیرد. شما دلایل این استقبال را در چه می‏دانید؟

پرسش جالبی است. اما من به نظریه‏پردازان و تئوری‏بافان بی‏درد، که ریشه‏ای در خاک ما ندارند، پا در هوا هستند و خاستگاه فکری آنان پیش از آنکه درد و داغ‏های مردم روزگار ما باشد و بیش از آنکه نگران سرنوشت مردم آب و خاک خود باشند، رسیدن به شهرت و مطرح شدن است، چندان اعتقادی ندارم. بگذارید هرکس ساز خود را بزند، بگذارید عده‏ای که «هنر رقصیدن» را بلدند، تا می‏توانند خوش‏رقصی کنند. فرقی نمی‏کند، چه از این سو، چه از آن سو. روزگار به من آموخته است که موج‏ها می‏آیند و می‏روند. آنچه می‏ماند هنر است، آنچه می‏ماند حقیقت است. الماس، همواره الماس می‏ماند، اگرچه چندی در هیاهوی روزگار، در زیر غبار و زیر لایه‏ای از غفلت‏ها، دور از دسترس بماند، اما درخشش آن، سرانجام چشم‏های روشن‏بین را به سوی خود خواهد خواند و جایگاه خود را خواهد یافت. شعر اصیل و انسانی بر خلاف «شبه شعرها»، سرانجام حقیقت و اصالت وجودی خود را به زمانه و به مردم، تحمیل می‏کند.

همانطور که می‏دانید، اخوان بسیار شیفته و علاقه‏مند به فرهنگ و تمدن ایران‏زمین بود و در پاره‏ای از اشعارش همچون «تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم» به تجلیل از سرزمین مادری خویش پرداخته است. از این گذشته، همواره در تلاش بود تا با احیای برخی از باورها و اندیشه‏های فرهنگی ایران باستان و پیوند زدن آن با آموزه‏های دینی و مذهبی، جامعه ایرانی را به سمت پیشرفت و سعادت رهنمون شود. شما این قبیل اشعار ملی و میهنی اخوان را چگونه ارزیابی می‏کنید؟

اخوان به راستی، با همه وجود شیفته و دلداده ایران‏زمین بود. آنچه در آثار نیمایی موفق اخوان رخ نمود، آن همه جوش و خروش، و شعله و فریاد که از نهاد او سر برکشید و به آثار او گرمی و طراوت داد، چه در «زمستان»، چه در «مرد و مرکب» و چه در «آواز چگور»، و سرانجام بعدها در قطعاتی از مجموعه «تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم»، همه زاییده و برآمده عشقی شعله‏ور بود که در جان و دل اخوان، چون آتشکده‏ای گدازان، جای داشت و نمودها و شعله‏های آن را می‏شد در آثار او دید. مثل بسیاری از هنرمندان و شاعران دیگر، می‏خواست سرزمینش و مردمش، جایگاه شایسته خود را داشته باشد، و بر تارک زمانه بدرخشد. می‏خواست فقر و رنج و عقب‏افتادگی، واژه‏هایی فراموش شده در قاموس فرهنگ سرزمین مادری‏اش باشند. او به راستی به مردم و سرزمین خود عشق می‏ورزید. اما در مورد زبان، در این آثار جای سخن است. اخوان، به مرور زمان، از زبانی زنده که روزگاری می‏خواست «اعصاب و رگ‏های سالم و درست و پاکیزه و متداول آن را... با خون و احساس و تپش امروز... پیوند بزند» به دور افتاد. و اگرچه زبان او، در این اواخر، «همه تار و پودش زنده و استوار و از روزگاران مرده گذشته» بهره برده بود، اما دیگر از آن طراوت و تازگی امروز در آن خبری نبود و بر خلاف خواست او، «زنجیر فن» آن را در خود گرفته بود. او هم در همان دامی گرفتار آمد که پیشتر، بزرگانی دیگر در آن افتاده بودند. در دام زبانی بی‏روح، اگرچه فصیح و استوار، آکادمیک و آرکائیک، اما بدون تپش و تازگی. اخوان دیگر اهل خطر کردن در زبان نبود. اهل خلاقیت و آفریدن، اهل شگفتی‏ها نبود. تنها می‏ساخت، مثل همشهری بزرگ و بلندآوازه خود، از نظم، کاخی بلند برمی‏آورد، و دیگر در بند نوآوری نبود. آن جنون ناگهان شاعری، آن بیتابی ناخودآگاه، از او و شعرش روی برتافته بود. اما با همه اینها، اخوان شاعر بزرگی ماند.

اخوان یکی از وفادارترین و ثابت‏قدم‏ترین پیروان شعری نیما یوشیج بود و با انتشار دو کتاب «بدعت‏ها و بدایع نیما» و «عطا و لقای نیما» در قامت یک منتقد، به تحلیل و بررسی پیشنهادها و آموزه‏های شعری نیما پرداخت. اخوان در این دو کتاب و نیز مقالات و مصاحبه‏هایی که به صورت جسته و گریخته از او منتشر شده است، تا چه اندازه موفق شده که در این عرصه بی‏طرفی پیشه کند و از جاده انصاف خارج نشود؟

بله، اخوان یکی از بااستعدادترین، و در عین حال کوشاترین شاگرد و پیرو نیما بود و تا آخر عمر هم، به همین گونه باقی ماند. محققانه‏ترین و اثرگذارترین مقالات را، به صورت پراکنده و به ویژه در قالب دو کتاب تحقیقی ـ توجیهی در این زمینه نوشت. کوشید تا شیوه و شگرد کار نیما را به خصوص در زمینه استفاده از اوزان شعر کهن فارسی و اجزای بحرهای مختلف ـ چه مختلف‏الارکان و چه متحدالارکان ـ بشناساند و با دلیل و ذکر مثال، ثابت کند شعر نیما و شعر نیمایی، نه تنها بی‏اساس نیست، بل بر اساس موازین بحور و اوزان عروضی ادب فارسی بنا شده و مفصل‏ها و بندها، بدون کمترین اشتباه، در جایی که ضرورت کلام ایجاب می‏کند، می‏شکند و هر کلمه در جای خود به کار می‏رود. قافیه با حفظ الزام رعایت می‏گردد. کلام به طبیعت خود نزدیک می‏شود و نگاه و نگرش شاعر بر اشیا و رویدادها، شخصی و حاصل کشف و شهود خود اوست و دیگر از پشت عینک شعر دیگران به هستی و اشیا نمی‏نگرد. تنها ضعف این دو کتاب و مقاله‏های دیگر هم، همان «خودشیفتگی» اخوان است که پایان هر راهی را، خراسان می‏بیند و این دیدگاه در جای‏جای کلام او، مشهود است.

اخوان را «شاعر شکست» لقب داده‏اند! به اعتبار یاس و ناامیدی و اندوه که از موتیف‏های برجسته اشعار اوست، و البته بازتابی است از فضای تیره و تار پس از کودتای 28 مرداد 1332 که شاعر در آن نفس کشیده و مرثیه‏ای است بر آرزوهای بربادرفته! هرچند این شعرها در آن روزگار ـ و شاید در دوره‏های مشابه تاریخی پس از آن ـ التیامی بر زخم‏های یک جامعه قلمداد گردد اما آیا همین مسئله، شعر اخوان را تاریخ مصرف‏دار نمی‏کند؟

تنها اخوان «شاعر شکست» نیست. شاعران هم‏نسل او و شاعران نسل بعد از او هم، شایسته این لقب هستند. مطالعه‏ای دقیق در حیات شعر نیمایی از آغاز تا امروز، حاوی نکاتی عبرت‏آموز از تاریخ این قوم و این سرزمین است، و سایه یاس و نومیدی و غبار گلایه و مویه‏ای که بر بیشتر اشعار این دوران از تاریخ ما، خودنمایی می‏کند، نموداری تاسف‏بار از فضای تیره و تار سیاسی آن سال‏هاست. و همانطور که اشاره کردید، این اشعار بازگوکننده زخم‏ها و در عین حال مرهم التیامی بر آنها بود، که شعر شاعران چند نسل، از نیما تا نزدیک به همین روزگار را در بر می‏گیرد و در شعر هر شاعر، به تناسب دیدگاه و سرشت او، جایگاهی کمتر یا بیشتر یافته است. درست است که بعضی از این‏گونه آثار، به شکلی «تاریخ مصرف‏دار» شده، اما فراموش نکنیم که تجربه‏های تلخ یا شیرین هستی و حیات هر قوم و ملت، در سیرورت خود، مدام دستخوش تکرار می‏شود، و از این رهگذر می‏توان گفت که این‏‏گونه آثار هم، می‏تواند در روزگاران دیگر، تصویرگر آرزوها، امید و یاس، و تابلویی از گوشه‏ای از حیات مردم گردد. آنچه در این ارزیابی و واکاوی مهم است، توفیق یک شاعر در ثبت و سرایش لحظه‏هایی است که بر قوم و قبیله و بر سرزمین او رفته است. مهم این است که آیا او این تجربه‏ها، این لحظه‏ها و این سایه‏روشن‏ها را با جادوی هنر آمیخته است یا نه. آیا به مدد هنر و با جادوی آن، توانسته آثاری خلق کند که حیاتی به درازای هستی بیابد، یا آثار او پیشتر از خود او، با زندگی و زنده بودن بدرود گفته‏اند.

بعضی از شاعران، تا پایان عمر، مثل کسی که در مرکز امواج سحر و جادو قرار گرفته است، در جریان تابش و درخشش آن ناشناخته‏ای قرار می‏گیرند که ما از آن با واژه‏هایی چون «الهام» یا «اشراق» یا «کشف و شهود» و... یاد می‏کنیم. اما به نظر می‏رسد این تابش و درخشش، بر هستی و جان بعضی دیگر، مدام کم‏رنگ‏تر و کم‏سوتر می‏شود. آیا شما هم عقیده دارید که هر شاعر ـ و یا هر هنرمند دیگر ـ می‏بایست با روشن‏بینی و درک صحیح و زیرکی هنرمندانه، دریابد که چه زمانی خاموشی گزیند؟ و دیگر این که، آیا اخوان در زمانی که باید خاموشی می‏گزید، چنین کرد؟

روی نکته بسیار مهمی دست گذاشتید. بعضی‏ها این شانس را دارندکه به دلایل مختلف، همان موقع که باید، و درست همان زمان که شایسته است، صحنه را ترک گویند. مثلا یک شاعر، با درک بجا و نبوغ هنرمندانه، باید بداند کی سکوت کند و به اصطلاح کی صحنه را ترک کند. هم فروغ فرخزاد و هم شاملو ـ البته با موقعیت‏های متفاوت ـ این سعادت و کامیابی را یافتند که در اوج شکفتگی هنری، با شعر و زندگی بدرود گویند. سعدی، حافظ، خیام، فردوسی، نظامی و صائب را هم از گذشتگان می‏توان مثال زد. اما بعضی دیگر، متاسفانه این چنین نیستند. به هنگام صحنه را ترک نمی‏گویند. آنقدر بر ماندن اصرار می‏ورزند که سر و صدای لحظه‏ها هم درمی‏آید. و متاسفانه، اخوان در زمانی که باید سکوت می‏کرد، باید دیگر دست به قلم نمی‏برد، و باید به همان آثار ارزشمند و ماندگار بسنده می‏کرد، چنین نکرد. به نوشتن و صدور آثاری دست زد که نه تنها بر قدر او نیفزود، بل او را از صدر هم به زیر کشید. در سراشیب اطناب، در درّه تکرار و چاه «مرشد بازی» افتاد. کلاس درس اخلاق باز کرد. شعرش را به پوستواره‏ای از اخوانیات، نصایح و اندرز و به قول خودش چه و چه‏ها بدل کرد که دیگر نه طراوتی داشت، نه لطافتی. نه روح شعر بر آن ساری بود، نه سِحر الهام در آن جاری... بگذریم. روانش شاد و یادش عزیز و گرامی باد، که انسانی آزاده بود، آزاده ماند و تاوان پاکی و ساده‏دلی، تاوان شعور و آزادگی را، روزگار نامراد، از او واستاند. بر روانش درود می‏فرستم.


روزنامه آرمان شماره ۱۹۸۵