گفتگوی آرمان با علیرضا طبایی پیرامون شعر و شخصیت مهدی اخوانثالث
بررسی شعر هر شاعر، بدون پرداختن به شخصیت و منش فردی او و نیز درک شرایط اجتماعی و محیط پیرامونش، چندان کامل و جامع نخواهد بود. به نظر شما شخصیت و ویژگیهای اخلاقی و رفتاری اخوان در هویتبخشی به اندیشه و شعر او چه نقشی داشته است؟
من هم با شما همعقیدهام که شعر هر شاعر، زندگی اجتماعی عصر او و خصوصیات اخلاقی و فردیاش، مجموعهای در هم تنیده است که بدون شناخت هرکدام از اجزای این مجموعه، نمیتوان به درک و شناخت صحیح و داوری درباره دیگر اجزا و کلیت آن پرداخت. برای شناخت خلق و خو و شخصیت اخوان، بهترین سند، کلام خود او در مقدمههایی است که بر مجموعههای اشعارش نوشته است. اخوان در مقدمه مجموعه «آخر شاهنامه» مینویسد: «...حضّار محترم! من فقط یک دهاتی زمزمهکننده هستم، نه یک روشنفکر و نه یک سوسیالیست. یک زمزمهکننده که غالبا تودماغی هم زمزمه میکند و... نقنقو و دلخور هم هست...» اگرچه اخوان این چند سطر را بر اساس همان روحیه طنزآمیز و ویژگیهای شوخطبعی خود نوشته، اما به راستی با همان کلمات، آیینهای در برابر بیننده و مخاطب اثر خود قرار داده است. اخوان به واقع انسانی سادهدل، پاکطینت و آرمانگراست که از همان آغاز جوانی، نگران سرنوشت انسان است، اما متاسفانه باید به ویژگیهای فردی و اخلاقی او، صفت «خودبزرگبینی» را، آن هم در حد افراط، افزود. و این روحیه، خاص اخوان نبوده و نیست. خیلی از هموطنان دیگر ما هم، در گوشه و کنار این مرزوبوم رنگین، شهر خود، ولایت خود، فرهنگ خود و... را منحصر به فرد میدانند، مثلا «کرمان را دل عالم»، «شیراز را خال رخ هفت کشور»، «خراسان را محور جهان»، «اصفهان را نصف جهان» و... میپندارند. اخوان هم در کسوت همان «دهاتی تودماغی شهری شده» به طور افراطی همه چیز را به خراسان مربوط و همه راهها را به خراسان ختم میکند: فرهنگ، عرفان، فلسفه، مذهب، شعر و ادب، رادی و بزرگی و... را. و این ویژگی که ذاتی او بود و در وجودش نهادینه شده بود، هم داوریهایش را تحت تاثیر قرار داد، هم شعرش را و هم آفاق اندیشگی او را آلود و این کجداوری و بیراهه سپردن به آنجا میرسد که حریم بزرگانی چون سعدی، حافظ، نظامی، صائب، مولوی و شیخ روزبهان بقلی و... را پاس نمیدارد، تنها به این گناه که از خطه خراسان برنخاستهاند. و ناصرخسرو و انوری و فردوسی و عطار و سیف فرغانی و عماد و قهرمان و دیگر و دیگران، فقط چون در منطقه خراسان میزیستهاند، عزیزند و سزاوار درود و تکریم، و دیگران حتی شایسته تمسخر! در مورد زندگی اجتماعی و عصر او باید مجموع حوادث، جزر و مدها و تصاویر تاریک و روشنی را که از سالهای قبل و بعد از دوران مشروطه تا حدود دهه شصت شمسی بر تاریخ ایران و حتی جهان گذشته، و به ویژه نقش ظاهرفریب «حزب توده» و تاثیرات ویرانگر نتایج زد و بندهای سیاسی بر اذهان و روح و روان نسل جوان و صاحبان اندیشه را در آن دوران واکاوی کنیم. امیدهای دروغین، دلبستنهای سادهدلانه به بعضی از جریانات سیاسی و بازیگران سیاستباز آن سالها، و سرانجام یاسهای راستین و زخمهایی را که بر روح و جان حس کردند و ما امروز به سادگی و با چند کلمه از کنار آنها میگذریم، همه و همه، عوامل ویرانگری بودند که روح و اندیشه چند نسل را به تباهی کشیدند و آفاق را در برابر آنها از سیاهی پر کردند. اخوان و نسل او، هر بار که خواستند جنبشی، هرچند زودگذر ایجاد کنند، سرکوب شدند، به عقب رانده شدند و زورمداران و دولتمردان از تمام امکانات برای این منظور سود بردند. گروهی را به سوی اعتیاد سوق دادند، گروهی را با برنامههای شبانه و مجالس آنچنانی سرگرم کردند. اکثر آنها را در مسیر تامین گذران زندگی، به کار گِل کشاندند، در ادارات و سازمانها به بیگاریهای مدرن مشغول کردند و ذهن آنها را با تئوریها و طرحهای به ظاهر مدرن مشغول داشتند.
اخوان، کار شاعری را با سرایش در قالبهای کلاسیک آغاز کرد، با پشتوانهای خوب از مطالعه آثار شاعران بزرگ ایرانزمین. و البته تا پایان عمر، همواره به سنتهای اصیل شعر فارسی پایبند و معتقد بود. به نظر شما، دلایل توفیق اخوان را در عرصه شعر مدرن با آن تمایلات پررنگ سنتگرایانه در او، چگونه میتوان توضیح داد؟
اخوان، بیتعارف، یکی از چهرههای ماندنی و موفق شعر نیمایی در میان ماندگاران است. او بر اثر سالها ممارست و مطالعه، شعر کلاسیک فارسی را خوب شناخته و زیر و بم آن را دریافته بود. خود او با شعر کلاسیک آغاز کرد و در همان آفاق شناخته شده بال زد و امروز اگر نیک بنگریم، آثار آن دوره او را خالی از کشش و به دور از طراوت نوآوری میبینیم. و این حقیقتی است، اگرچه به مذاق بعضی از متعصبین و دوستان او خوش نیاید. او بعد از آشنایی با آثار شاعرانی چون توللی، خانلری و بعضی از شاعران جوان آن سالها مثل نادرپور و گلچین و... به چهارپارهسرایی رو کرد و به سوی نیما گرایش یافت و از آن پس با دقت و وسواس، در دو جبهه به کوشش پرداخت، یکی شناختن و شناساندن دیدگاه، شیوه و اسلوب شعر نیما، و دیگری آفریدن قطعات موفقی در قلمرو شعر نیمایی. اوج کار اخوان، در همین قلمرو است و آثاری را که در این آفاق سرود، اگر نه همه، اما تعدادی قابل توجه، از نمونههای موفق شعر نیمایی در روزگار ما به شمار آمد و همچنان میآید. آثاری چون زمستان، آخر شاهنامه، کتیبه، نماز، آنگاه پس از تندر، پرستار، آواز چگور، غزل 3، باغ بیبرگی، پیوندها و باغ، حالت، ناگه غروب کدامین ستاره و.... دلیل موفقیت او در این عرصه، یکی نگاه متعهدانه و صمیمیت سیال او، و دیگری تبحر و استادی او در عرضه کلام، بهرهگیری از میراث ادب فارسی و درک نیاز مخاطب است. او حرفی داشت و پیامی و تعهدی، که آن را به انجام برد. سخنی از زمانه، تصویری از روزگار که آن را با چیرهدستی و با صداقت بر پیشانی عصر نوشت. با قلمی که از جوهر انسانیت و تعهد تغذیه کرد. قلمی که تعلق به عصر خودش داشت، و اگرچه نقش و نگاری از گذشته بر آن حک شده بود، اما به هر حال ساخته و پرداخته زمانه خودش بود.
شاخصترین ویژگیهایی که شعر اخوان را از شعر دیگر شاعران همروزگارش متمایز میسازد، چیست؟
اخوان، به هر حال، زاده خراسان بود و وابسته به فرهنگ و جغرافیای آن حدود. با همان ویژگیها که در آغاز برشمردم، و بیش از همه تعصب آمیخته با لجاجتی «خودبینانه» و «بزرگوارانه» با او بود. از مکتب بزرگان شعر و ادب خراسان متاثر بود و ناخواسته، تاثیر مکتب شعر خراسانی را در آثار او میبینیم. او زبان شعر نیمایی را با زبان شعر خراسانی آمیخت تا به قول خود، راه میانبری از «خراسان دیروز» به «مازندران امروز» بزند. این یکی از شاخصههای شعر اوست، یعنی زبان و شیوه بیان. اما به گمان من، یکی دیگر از شاخصههای شعر اخوان، نوع مضامینی است که در آثار دیگر شاعران همعصر او، کمتر مجال بروز مینماید. دیگران هم به این مضامین، گوشه چشمی دارند، مثلا احمد شاملو و... اما اخوان گویی در سرتاسر عمر خود، نگران «نعش آن شهید عزیز» است که روی دست او و همنسلان او مانده است!
اخوان را میتوان به گواهی مضامین سیاسی، اجتماعی و انتقادی اشعارش، در زمره شاعران و نویسندگان متعهد قلمداد کرد. آن هم در دورهای که بحث تعهد در هنر و به ویژه ادبیات، از جمله مباحث داغ و فراگیر در بین روشنفکران و نخبگان جامعه بود. اما در چند دهه اخیر، این بحث از جانب گروهی از سردمداران و نظریهپردازان ادبیات پستمدرن، با انتقاداتی مواجه گردید و اینان مقوله تعهد در ادبیات را به کلی مورد تردید قرار دادند. با این وجود، هنوز هم شاهد آن هستیم که آثار شاعران و نویسندگان متعهدی چون اخوان، در بین اقشار مختلف جامعه به ویژه جوانان و دانشجویان مورد توجه قرار میگیرد. شما دلایل این استقبال را در چه میدانید؟
پرسش جالبی است. اما من به نظریهپردازان و تئوریبافان بیدرد، که ریشهای در خاک ما ندارند، پا در هوا هستند و خاستگاه فکری آنان پیش از آنکه درد و داغهای مردم روزگار ما باشد و بیش از آنکه نگران سرنوشت مردم آب و خاک خود باشند، رسیدن به شهرت و مطرح شدن است، چندان اعتقادی ندارم. بگذارید هرکس ساز خود را بزند، بگذارید عدهای که «هنر رقصیدن» را بلدند، تا میتوانند خوشرقصی کنند. فرقی نمیکند، چه از این سو، چه از آن سو. روزگار به من آموخته است که موجها میآیند و میروند. آنچه میماند هنر است، آنچه میماند حقیقت است. الماس، همواره الماس میماند، اگرچه چندی در هیاهوی روزگار، در زیر غبار و زیر لایهای از غفلتها، دور از دسترس بماند، اما درخشش آن، سرانجام چشمهای روشنبین را به سوی خود خواهد خواند و جایگاه خود را خواهد یافت. شعر اصیل و انسانی بر خلاف «شبه شعرها»، سرانجام حقیقت و اصالت وجودی خود را به زمانه و به مردم، تحمیل میکند.
همانطور که میدانید، اخوان بسیار شیفته و علاقهمند به فرهنگ و تمدن ایرانزمین بود و در پارهای از اشعارش همچون «تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم» به تجلیل از سرزمین مادری خویش پرداخته است. از این گذشته، همواره در تلاش بود تا با احیای برخی از باورها و اندیشههای فرهنگی ایران باستان و پیوند زدن آن با آموزههای دینی و مذهبی، جامعه ایرانی را به سمت پیشرفت و سعادت رهنمون شود. شما این قبیل اشعار ملی و میهنی اخوان را چگونه ارزیابی میکنید؟
اخوان به راستی، با همه وجود شیفته و دلداده ایرانزمین بود. آنچه در آثار نیمایی موفق اخوان رخ نمود، آن همه جوش و خروش، و شعله و فریاد که از نهاد او سر برکشید و به آثار او گرمی و طراوت داد، چه در «زمستان»، چه در «مرد و مرکب» و چه در «آواز چگور»، و سرانجام بعدها در قطعاتی از مجموعه «تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم»، همه زاییده و برآمده عشقی شعلهور بود که در جان و دل اخوان، چون آتشکدهای گدازان، جای داشت و نمودها و شعلههای آن را میشد در آثار او دید. مثل بسیاری از هنرمندان و شاعران دیگر، میخواست سرزمینش و مردمش، جایگاه شایسته خود را داشته باشد، و بر تارک زمانه بدرخشد. میخواست فقر و رنج و عقبافتادگی، واژههایی فراموش شده در قاموس فرهنگ سرزمین مادریاش باشند. او به راستی به مردم و سرزمین خود عشق میورزید. اما در مورد زبان، در این آثار جای سخن است. اخوان، به مرور زمان، از زبانی زنده که روزگاری میخواست «اعصاب و رگهای سالم و درست و پاکیزه و متداول آن را... با خون و احساس و تپش امروز... پیوند بزند» به دور افتاد. و اگرچه زبان او، در این اواخر، «همه تار و پودش زنده و استوار و از روزگاران مرده گذشته» بهره برده بود، اما دیگر از آن طراوت و تازگی امروز در آن خبری نبود و بر خلاف خواست او، «زنجیر فن» آن را در خود گرفته بود. او هم در همان دامی گرفتار آمد که پیشتر، بزرگانی دیگر در آن افتاده بودند. در دام زبانی بیروح، اگرچه فصیح و استوار، آکادمیک و آرکائیک، اما بدون تپش و تازگی. اخوان دیگر اهل خطر کردن در زبان نبود. اهل خلاقیت و آفریدن، اهل شگفتیها نبود. تنها میساخت، مثل همشهری بزرگ و بلندآوازه خود، از نظم، کاخی بلند برمیآورد، و دیگر در بند نوآوری نبود. آن جنون ناگهان شاعری، آن بیتابی ناخودآگاه، از او و شعرش روی برتافته بود. اما با همه اینها، اخوان شاعر بزرگی ماند.
اخوان یکی از وفادارترین و ثابتقدمترین پیروان شعری نیما یوشیج بود و با انتشار دو کتاب «بدعتها و بدایع نیما» و «عطا و لقای نیما» در قامت یک منتقد، به تحلیل و بررسی پیشنهادها و آموزههای شعری نیما پرداخت. اخوان در این دو کتاب و نیز مقالات و مصاحبههایی که به صورت جسته و گریخته از او منتشر شده است، تا چه اندازه موفق شده که در این عرصه بیطرفی پیشه کند و از جاده انصاف خارج نشود؟
بله، اخوان یکی از بااستعدادترین، و در عین حال کوشاترین شاگرد و پیرو نیما بود و تا آخر عمر هم، به همین گونه باقی ماند. محققانهترین و اثرگذارترین مقالات را، به صورت پراکنده و به ویژه در قالب دو کتاب تحقیقی ـ توجیهی در این زمینه نوشت. کوشید تا شیوه و شگرد کار نیما را به خصوص در زمینه استفاده از اوزان شعر کهن فارسی و اجزای بحرهای مختلف ـ چه مختلفالارکان و چه متحدالارکان ـ بشناساند و با دلیل و ذکر مثال، ثابت کند شعر نیما و شعر نیمایی، نه تنها بیاساس نیست، بل بر اساس موازین بحور و اوزان عروضی ادب فارسی بنا شده و مفصلها و بندها، بدون کمترین اشتباه، در جایی که ضرورت کلام ایجاب میکند، میشکند و هر کلمه در جای خود به کار میرود. قافیه با حفظ الزام رعایت میگردد. کلام به طبیعت خود نزدیک میشود و نگاه و نگرش شاعر بر اشیا و رویدادها، شخصی و حاصل کشف و شهود خود اوست و دیگر از پشت عینک شعر دیگران به هستی و اشیا نمینگرد. تنها ضعف این دو کتاب و مقالههای دیگر هم، همان «خودشیفتگی» اخوان است که پایان هر راهی را، خراسان میبیند و این دیدگاه در جایجای کلام او، مشهود است.
اخوان را «شاعر شکست» لقب دادهاند! به اعتبار یاس و ناامیدی و اندوه که از موتیفهای برجسته اشعار اوست، و البته بازتابی است از فضای تیره و تار پس از کودتای 28 مرداد 1332 که شاعر در آن نفس کشیده و مرثیهای است بر آرزوهای بربادرفته! هرچند این شعرها در آن روزگار ـ و شاید در دورههای مشابه تاریخی پس از آن ـ التیامی بر زخمهای یک جامعه قلمداد گردد اما آیا همین مسئله، شعر اخوان را تاریخ مصرفدار نمیکند؟
تنها اخوان «شاعر شکست» نیست. شاعران همنسل او و شاعران نسل بعد از او هم، شایسته این لقب هستند. مطالعهای دقیق در حیات شعر نیمایی از آغاز تا امروز، حاوی نکاتی عبرتآموز از تاریخ این قوم و این سرزمین است، و سایه یاس و نومیدی و غبار گلایه و مویهای که بر بیشتر اشعار این دوران از تاریخ ما، خودنمایی میکند، نموداری تاسفبار از فضای تیره و تار سیاسی آن سالهاست. و همانطور که اشاره کردید، این اشعار بازگوکننده زخمها و در عین حال مرهم التیامی بر آنها بود، که شعر شاعران چند نسل، از نیما تا نزدیک به همین روزگار را در بر میگیرد و در شعر هر شاعر، به تناسب دیدگاه و سرشت او، جایگاهی کمتر یا بیشتر یافته است. درست است که بعضی از اینگونه آثار، به شکلی «تاریخ مصرفدار» شده، اما فراموش نکنیم که تجربههای تلخ یا شیرین هستی و حیات هر قوم و ملت، در سیرورت خود، مدام دستخوش تکرار میشود، و از این رهگذر میتوان گفت که اینگونه آثار هم، میتواند در روزگاران دیگر، تصویرگر آرزوها، امید و یاس، و تابلویی از گوشهای از حیات مردم گردد. آنچه در این ارزیابی و واکاوی مهم است، توفیق یک شاعر در ثبت و سرایش لحظههایی است که بر قوم و قبیله و بر سرزمین او رفته است. مهم این است که آیا او این تجربهها، این لحظهها و این سایهروشنها را با جادوی هنر آمیخته است یا نه. آیا به مدد هنر و با جادوی آن، توانسته آثاری خلق کند که حیاتی به درازای هستی بیابد، یا آثار او پیشتر از خود او، با زندگی و زنده بودن بدرود گفتهاند.
بعضی از شاعران، تا پایان عمر، مثل کسی که در مرکز امواج سحر و جادو قرار گرفته است، در جریان تابش و درخشش آن ناشناختهای قرار میگیرند که ما از آن با واژههایی چون «الهام» یا «اشراق» یا «کشف و شهود» و... یاد میکنیم. اما به نظر میرسد این تابش و درخشش، بر هستی و جان بعضی دیگر، مدام کمرنگتر و کمسوتر میشود. آیا شما هم عقیده دارید که هر شاعر ـ و یا هر هنرمند دیگر ـ میبایست با روشنبینی و درک صحیح و زیرکی هنرمندانه، دریابد که چه زمانی خاموشی گزیند؟ و دیگر این که، آیا اخوان در زمانی که باید خاموشی میگزید، چنین کرد؟
روی نکته بسیار مهمی دست گذاشتید. بعضیها این شانس را دارندکه به دلایل مختلف، همان موقع که باید، و درست همان زمان که شایسته است، صحنه را ترک گویند. مثلا یک شاعر، با درک بجا و نبوغ هنرمندانه، باید بداند کی سکوت کند و به اصطلاح کی صحنه را ترک کند. هم فروغ فرخزاد و هم شاملو ـ البته با موقعیتهای متفاوت ـ این سعادت و کامیابی را یافتند که در اوج شکفتگی هنری، با شعر و زندگی بدرود گویند. سعدی، حافظ، خیام، فردوسی، نظامی و صائب را هم از گذشتگان میتوان مثال زد. اما بعضی دیگر، متاسفانه این چنین نیستند. به هنگام صحنه را ترک نمیگویند. آنقدر بر ماندن اصرار میورزند که سر و صدای لحظهها هم درمیآید. و متاسفانه، اخوان در زمانی که باید سکوت میکرد، باید دیگر دست به قلم نمیبرد، و باید به همان آثار ارزشمند و ماندگار بسنده میکرد، چنین نکرد. به نوشتن و صدور آثاری دست زد که نه تنها بر قدر او نیفزود، بل او را از صدر هم به زیر کشید. در سراشیب اطناب، در درّه تکرار و چاه «مرشد بازی» افتاد. کلاس درس اخلاق باز کرد. شعرش را به پوستوارهای از اخوانیات، نصایح و اندرز و به قول خودش چه و چهها بدل کرد که دیگر نه طراوتی داشت، نه لطافتی. نه روح شعر بر آن ساری بود، نه سِحر الهام در آن جاری... بگذریم. روانش شاد و یادش عزیز و گرامی باد، که انسانی آزاده بود، آزاده ماند و تاوان پاکی و سادهدلی، تاوان شعور و آزادگی را، روزگار نامراد، از او واستاند. بر روانش درود میفرستم.
روزنامه آرمان شماره ۱۹۸۵
این وبلاگ با موافقت آقای علیرضا طبایی جهت طرح دیدگاه ها ، اشعار و آثار ایشان شکل گرفته است. اهالی ادب و هنر می توانند آثار خود را در این زمینه برای درج در وبلاگ ارسال دارند.