ای شعر، ای طلسم سیاهی که...
به راستی «روزگار غریبیست نازنین!» روزگاری که در چهاردیواریِ اتاق تو، در برابر صفحهی جادوییِ جام جهانبین، همهی هستی، همهی لحظههای زندگی، در زلالی و شفافی میگذرد، هر چیزی در جای خویش است و زندگی هست، مهربانی هست، سیب هست، نان هست، دغدغه نیست، بیم و نگرانی از صفحهی روزگار پاکشده، و همه چیز بر جای خویش آرامی پذیرفته است و گاهی که پنجره را باز کنی و گاهی که در ازدحام پیادهروها، در اتوبوس، در مترو، جوانان رشید و اغلب تحصیلکرده را ببینی که با کولهباری از تلخی بر دوش، کالای حقیر خود از مداد و تیغ و آدامس و سفره را با فریاد برای فروش تبلیغ میکنند، آنگاه این پاره از شعر «ای مرز پرگهرِ» فروغ در ذهن تو زنده میشود و با گریهای زمزمهوار بر لبان تو مینشیند که:
«من در میان تودهی سازندهای قدم به عرصهی هستی نهادهام
که گرچه نان ندارد، اما به جان آن
میدان دید باز و وسیعی دارد!
و مرزهای فعلیِ جغرافیایياش
از جانب شمال، به میدان پر طراوت و سبز تیر
و از جنوب، به میدان باستانیِ اعدام
و در مناطق پر ازدحام، به ميدان توپخانه رسیده است...»
به راستی «روزگار غریبیست نازنین!» همه چیزی زیباست و شفاف. هنوز هم همان گروه «ساقط مغبون» را میبینی که اگر دیروز تماشاگر «مراد برقی»ها بودند، امروز شاهد تماشا و پخش کاریکاتورمانندی از آنها، چون «کیمیا» و... هستند و بر صندلی بزرگانی چون اخوان و فروغ و شاملو و نادرپور و بر کرسی استادانی چون بهار و خانلری و صورتگر و مینوی و فروزانفر، کاریکاتورهایی نشستهاند تماشایی و انسان هر روز، در برابر آیینه فریاد میدارد که «آه... من بسیار خوشبختم...!» در چنین روزگاری، هیچ جای تعجب نیست اگر از شعر نادرپور و چون او سخنی نگویند...
* * *
بیتردید اگر پژوهشگری، به راستی در شعر و ادبیات دهههای گذشته، به ویژه از سال 1320 تا امروز کندوکاو کند، اگر عوامل دگرگونی و تحول را مورد بررسی قرار دهد و شعر مدرن فارسی را در آیینهی زمان بررسی نماید، به هیچ صورت نمیتواند از نقش شاعران نواندیشی چون خانلری، توللی، نادرپور، گلچین، اخوان، شاملو و فروغ و چند تن دیگر چشمپوشی کند. آغاز آشناییِ روشنفکران و مردم ایران با تمدن و فرهنگ مغربزمین با ترجمهی آثار نویسندگان و شاعراني از مغرب، و نشر و اشاعه آن در مطبوعات دگراندیش گره خورد و گروهی از فرهیختگان این مرز و بوم، بر سر این کار خطیر و گرامی، تا آنجا رفتند که یا در زندانهای شهربانیِ آن دوران جان باختند، یا رنج و ملال غربت را در تبعید به جان پذیرفتند، یا در سکوت و فقر جان دادند و سرانجام به تبعید خودخواسته ناگزیر شدند. نادرپور از جمله چهرههایی است که به تبعید خودخواسته و ناگزیر، تن در داد و جلای وطن کرد. دور از خانهی پدری زیست با تلخی روانکاه و با همان تلخی، در غربت جان داد، اگرچه حتی لحظهای از یاد سرزمین پدری، و زادگاه مادری، غافل نماند. آخرین زمزمههای او در شعرش جان هر انسانی را از اندوه سرشار میکند: «ای سرزمین کودکی من! / خورشید سرد مغرب بر من حرام باد! / تا آفتاب توست در آفاق باورم/ من نقش خویش را همه جا در تو دیدهام/ تا چشم بر تو دارم در خویش ننگرم...»
* * *
نادر نادرپور زادهی تهران بود در سال 1308 خورشیدی. او یکی از پیروان و از موثرترین پایهگذاران مکتب رمانتیک در شعر معاصر، و یکی از چهرههای تاثیرگذاری بود که هم شعر و آثارش و هم مقالات و سخنرانیهایش بیشترین تاثیر را در تکوین و تکامل شعر سخنوران و شاعران همنسل و نسل بعد از خود داشت. کلامش بیتردید و بدون هیچ شبهه، زلال، روان، بدون تعقيد و به تمام معنی فصیح بود و هست. زبان شعر او، زبان معیار شعر و ادب پارسیِ دری بود و هست. و اگر یکصد قطعه از اشعار به یاد ماندنی و زیبا و اثرگذار را از میان انبوه شعر شاعران برتر روزگار، از مشروطه تا امروز گرد آوریم، به یقین سهم او چشمگیر است و «پیکرتراش» یا «بتتراش»، «گل ماه»، «بیم سیمرغ»، «فالگیر»، «پاییز»، «از گهواره تا گور» و... از این شمار خواهند بود. سطری از «بتتراش» را بخوانید:
پیکرتراش پیرم و با تیشهی خیال یک شب تو را ز مرمر شعر آفریدهام.
و از شعر «بیم سیمرغ» این چند سطر را:
چون چتر بالها، بگشایم فراز کوه گویی درختی از دل سنگ آورم برون...
اما درون سینهی من بیم خفتهایست کز اوج قلههای غرور، آردم به زیر
یک روز، روح کوه که دلبستهی من است فریاد میزند که: مرو، تیر! تیر! تیر!...
نادرپور در فاصلهی سالهای 1342ـ1333 چهار مجموعه شعر و یک جلد برگزیده اشعار خود را منتشر کرد و با اقبال دوستداران شعر معاصر روبهرو شد و کتابهایش به چاپ بعد هم کشید. او بعد از این در سال 51 کتابی به نام «هفت چهره از شاعران معاصر ایتالیا» را با همکاری دیگران ترجمه و چاپ کرد و در سازمان رادیو و تلویزیون ایران، سرپرستی گروه ادب امروز را بر عهده گرفت و حاصل آن با همکاری تعدادی از نویسنده و شاعر از جمله منزوی، صلاحی، مشیری و من و چند تن دیگر، برنامههای ارزشمندی بود که زیر نام «کمربند سبز» از رادیو و تلویزیون پخش شد. او ناگزیر بعد از جریان انقلاب، ایران را ترک كرد و به غربت روی آورد.
نادرپور در سالهای اقامت در غربت از فعالیت ادبی دور نماند و با شعلهای که از عشق و مهر ایران در جان و تن داشت، آثاری سرود که از هر سطر آن تلخی و تنهایی و زندگی در سرزمین بیگانه، دوری از خاک وطن و تاثر بر رخدادهایی چون جنگ و مصائب آن کاملا مشهود است.
از شعر و نقش نادرپور در شکلگرفتن تحول در ادبیات و شعر پارسی نمیتوان گذشت و آن را نادیده گرفت. اگر امروزهروز به دلیل فضای حاکم بر کلیت روزگار و به دلیل مخدوششدن ارزشها و جابهجایی چهرهها، آنگونه که شایسته و بایسته است، نام او و آثار او کمتر مجال طرح مییابد و شبهادیبان و شبهشاعرانی که سیاستگزار و مجریِ برنامههای به اصطلاح ادبی هستند، شعاع شخصیت و تلالو شعر او را برنمیتابند که به مصداق چون خورشید طلوع کند، دیگر فرصتی برای کورسوی ستارهوارهها نیست، جای غمی نیست. روزگار داوری خواهد کرد و زمانه، غربال بهدست به دنبال خواهد آمد و حافظ بزرگوار چندین قرن پیش سروده است که:
شبپره گر وصل آفتاب نخواهد رونق بازار آفتاب نکاهد
یاد او را و نام او را گرامی میدارم که دوستی ادیب، شاعری چیرهدست و توانا و انسانی بزرگوار با همهی خصایل انسانی بود و همین شیرین و شهد که نام او و آثارش در دل و بر زبان فرهیختگان و شاعران اصیل جاری است، ما را بس.
علیرضا طبایی ـ هفتهنامه کتاب هفته خبر شماره 93
این وبلاگ با موافقت آقای علیرضا طبایی جهت طرح دیدگاه ها ، اشعار و آثار ایشان شکل گرفته است. اهالی ادب و هنر می توانند آثار خود را در این زمینه برای درج در وبلاگ ارسال دارند.