مهدی عاطف‌راد

دنیایی که «علیرضا طبایی» از پس شیشه‌های عینک بینشش می‌بیند و در شعرش تصویر می‌کند، دنیایی تنگ و تاریک و ویران است، پر از "گرگ- مردم"، "مخنثها"، آدمهای "سنگ‌واره"، غولهایی که به‌تدریج کوچک و کوچکتر شده و اینک "کوچکترینها" هستند، "سوداگران حمق"، "خیل حرامیان"، "چهره‌های مسخ بی‌چهره"، "گلهای بادگردان" و مانند اینها.

زیستن در چنین خراب‌آبادی و در میان چنین نامردمانی هر شاعر آزاده‌ای را دل‌تنگ، و در تنگنای آن دچار احساس تنهایی و خفگی در زیر آوار ویرانی می‌کند.

 در برابر این دنیای دل‌آزار، علیرضا طبایی دو نوع واکنش نشان می‌دهد. یک واکنشش "سکون و تسلیم و خاموشی" است- واکنشی که ناشی از احساس یأس، تردید، بیهودگی و ویرانی است. واکنش دیگرش عصیان است و شوریدن و به پرسش گرفتن و به چالش خواندن و نقد کردن و محکوم ساختن و آرمان‌خواهی و آرزومندی است که در ابتدای راه با "انفجار فریاد" و "صاعقه‌ی خشم"  آغاز می‌شود در نهایت به نگاهی طنزآمیز آکنده از طنزی افشاگرانه و امیدوارانه می‌انجامد.

 این دو نوع واکنش مولد موتیفهایی‌ست که در شعرهای نیمایی علیرضا طبایی، این‌جا و آن‌جا، تکرار می‌شوند و پیرنگ آنها را پدید می‌آورند.

 پیش از شروع بررسی، لازم می‌دانم برای روشنتر شدن موضوع بحث، موتیف را مختصر و مفید تعریف کنم.

 موتیف (یا موتیو) که آن را بن‌مایه یا درون‌مایه ترجمه کرده‌اند، موضوعی‌ست که در اثری ادبی یا هنری تکرار می‌شود. موتیف متکی به تأثیر کلی حاکم بر اثر است و آن را در جهت هم‌آهنگی و یک‌پارچگی پیش می‌برد. در اثر ادبی، موتیف ممکن است به نشانه‌ای برای معنا یا تجربه‌ی یک اثر تبدیل شود و با ظهور مکررش تأثیر زیبایی‌شناختی‌اش را به اوج برساند.

 در این بررسی چهار موتیف چشم‌گیر حوزه‌ی معنای شعر نیمایی علیرضا طبایی را با ارائه‌ی نمونه‌های شاخصش معرفی می‌کنم تا چشم‌انداز فضای معنایی شعرهای او را ترسیم کرده باشم. موتیفهایی را که برگزیده‌ام از بن‌مایه‌های بنیادی شعرهای نیمایی علیرضا طبایی هستند.

 

 ۱- موتیف تنهایی

دنیایی که علیرضا طبایی در تنگنای ویران آن محبوس است، دنیای تنهایی است. بنابراین طبیعی‌ست که او از غربت سخن بگوید و تأکید کند که در این دنیا، حصه‌ی او همواره تنهایی است:

از سنگهای یاوه، بازیچه‌های گول

از خیل غیر رسمی بازارگان

همواره حصه‌ی من

                         تنهایی‌ست.

(از انزوا سخن می‌گویم- خورشیدهای آن سوی دیوار)

 

در این دنیا، دستهایی ویرانگر و سزاوار نفرین، برای او قفسی از تنهایی ساخته است:

این‌چنین سرزنش‌آلوده مرا

به تماشا منشین

دست ویرانگر خود را نفرین کن

                                         نفرین کن

                                                       نفرین

دستهایی که مرا

و تو را

قفسی ساخته از تنهایی.

(سرزنش- از نهایت شب)

 

در این دنیای لبریز از عریانی و یائسگی و آوار، دیوارها گرفتار تنهایی سترون اند و درختان دچار غربت عظیم. "شاعر هیشه مسافر" شعر علیرضا طبایی هم با این تنهایی غریبانه رودر‌روست:

 تنهایی سترون دیوارها

و غربت عظیم درختان

عریانی زمین

و آسمان یائسه را می‌دید

 (شاعر همیشه مسافر- خورشیدهای آن سوی دیوار)

 

و این "شاعر همیشه مسافر" را آفاق تنهایی احاطه کرده است:

مسافر در آفاق تنهایی خود نظر کرد.

(آخرین نقطه، بر آخرین برگ کتابی که بسته شد- خورشیدهای آن سوی دیوار)

 

زمان، زمان نامردی‌ها و دوران، دوران مخنثهاست، روزگار سرشار از ظلمتی‌ست که در آن، آوردگاه از نعره‌های شیران خالی‌ست و گله‌ی عظیم شغالان در لاشه‌های مسلخ می‌کاوند. در چنین زمانه‌ای شاعر به این امید که در گذار ظلمت، خضری از راه برسد، ردای عافیت پوشیده و انزوا گزیده:

تا در گذار ظلمت، خضر رهی رسد

شاعر ردای عافیت خود را

پوشیده‌ست

و انزوا گزیده‌ست.

(یهودا- خورشیدهای آن سوی دیوار)

 

برای علیرضا طبایی تنهایی "برزخ مجسم" است و "راز و رمز بودن‌ِ نابوده":

تنهایی!

ای برزخ مجسم!

ای راز و رمز بودن‌ِ نابوده!

(بارو- خورشیدهای آن سوی دیوار)

 

روزهایش "روزهای حیرت تنهایی" است:

وین روزهای سربی تبعید

وین روزهای حیرت تنهایی.

(کوچکترین پرنده‌ی تنها- خورشیدهای آن سوی دیوار)

 

حتا در بهشت زمینی خواب و خیال هم تنهاست و بالش تنهایی زیر سر دارد:

عدن بود و من

بستر سبز چمن، گهواره و جوبار آرامش

بالش تنهایی‌ام را زیر سر با بی‌خیالی جابه‌جا کردم.

(من و حوا- شاید گناه از عینک من باشد)

 

۲- موتیف تردید

تردید، موتیف چشم‌گیر دیگر شعر نیمایی علیرضا طبایی است. تردید هم‌زاد دیرساله‌ی اوست:

تردید

همزاد دیرساله فراز آمد.

(در آستانه...- خورشیدهای آن سوی دیوار)

 

 تاریکی شب سلطه‌گر مسلط او را دچار این تردید می‌کند که آیا امیدی به دمیدن سپیده‌دم هست. ویرانی‌های حاکم بر تنگنای زندگی او را دچار این تردید می‌کند که آیا امیدی به آبادی هست. گمراهیها او را دچار این تردید می‌کند که آیا امیدی به رستگاری هست. همین تردیدها لحظه‌های زندگی او را به خود می‌آلایند و گامهایش را می‌لرزانند:

با لحظه‌ها تداوم تردید

با لحظه‌ها گمان خیانت بود.

(با اعتماد کاغذی من- خورشیدهای آن سوی دیوار)

 

مسافر شعرش هم در حیرت دستهایی که هر لحظه از بار تردید سنگین است، با شانه‌های فروافتاده به خود می‌پیچد:

مسافر صبورانه در بهت هر جاده می‌رفت

و در حیرت دستهایی که هر لحظه

                             از بار تردید سنگینترین بود

                                                         با شانه‌هایی فرواوفتاده‌تر از لحظه‌ی پیش

                                                                                                  در خویش می‌تافت.

 (آخرین نقطه، بر آخرین برگ کتابی که بسته شد- خورشیدهای آن سوی دیوار)

 

تردیدهای علیرضا طبایی اغلب به صورت پرسشهای شکاکانه یا به صورت "شاید"ها و "گویی‌"ها رخ می‌نماید. به عنوان مثال در شعر "وهم شبانه"، او تردیدهای خود را با طرح پرسشها و شایدها، چنین مطرح می‌کند:

آیا زمان رحلت نزدیک است؟

شاید من آن درخت جوانم

که موریانه‌ها را

به سفره‌ی ضیافت خود خوانده‌ست

شاید کسی‌ست در تو

کاین‌سان تو را به ریختن خون سبز من

هم‌عهد کرده است

این تیشه از تلاش نمی‌ماند.

 

بیهوده است گفتن

                   بیهوده‌ست

تابوتِ واژه‌ها را بر دوش می‌برند

تنها زبان فاصله‌ها گویاست

بیهوده نیست گفتن؟

"من گنگ خواب دیده‌ام" آیا؟

(وهم شبانه- خورشیدهای آن سوی دیوار)

 

در شعر "از نومیدی..." هم نمونه‌های متعددی از این پرسشها را که بیانگر شک و تردید عمیق شاعر است، شاهدیم:

آیا طنین گامهای تو دیگر بار

نام تو را و خاطره‌هایت را

در ذهن کور پرده می‌آرد؟

...

آیا دوباره شعله‌ی انگشتهای من

دست تو را حریقی خواهد شد؟

آیا دوباره هرم نفسها

ما را به میهمانی آغوش گرم خورشید می‌خواند؟

آیا دوباره باران

تنهایی عظیم بیابان را...؟

(از نومیدی...- خورشیدهای آن سوی دیوار)

 

در شعر "کوچکترین پرنده‌ی تنها" هم با این‌گونه پرسشها روبه‌روییم:

آیا زمان دوباره به تکرار می‌رسد؟

با روزهای کاوش و تردید؟

با آن شبان افیون؟

با میوه‌ی همیشگی‌اش، باد؟

با حاصل همیشگی‌اش، آوار؟

آیا زمان دوباره به تکرار می‌رسد؟

(کوچکترین پرنده‌ی تنها- خورشیدهای آن سوی دیوار)

 

از نظر موتیف تردید، شعر "تردید" بی‌شک بهترین نمونه است. در این شعر تردیدهای خوره‌خوی علیرضا طبایی به گویاترین شکل خود را در طول شعر نشان می‌دهند:

بیگانه! مقدمت متبارک باد.

آیا تو آن مسافر موعودی؟

 

آیا تو آن ستاره‌ی افسانه‌ها

- افسانه‌های ناب اساطیری-

هستی

که در طلوع فرخ او راز نیک‌بختی انسان است؟

...

بویی عجیب و تلخ می‌آید

من بیمناک حادثه‌ای هستم

گویی کمان صیاد

اندیشه‌ی هجوم و تطاول را

در ذهن هر خدنگ نهفته‌ست

گویی که دستهایی

خواب ستاره چیدن

                     می‌بیند

شاید صدای آمدن تو

خواب ستاره‌چین را

                       آشفته است

من بیمناک حادثه‌ای هستم

اما...

(تردید- از نهایت شب)

 

با این‌همه، تمنای رسیدن به یقین هم در بعضی از شعرها وجود دارد. از جمله در شعر "در فصل خنجرهای بوسه" که او از "آوازه‌خوان کوچه‌های جست‌وجو"یش می‌خواهد که تردیدها و ناباوریهایش را یقینی سهمناک هم‌چون روح مرگ باشد:

ناباوریها را یقینی

                        سهمناک آن‌سان که روح مرگ

ناباوریها را یقینی باش.

 

 و با خفت و خیز پلکهای همین آوازه‌خوان است که او شوق سفر به چشمه‌ی زندگی و یقین نور را بادبانها برمی‌افرازد:

 با خفت و خیز پلکهای تو

شوق سفر را بادبانها برمی‌افرازم

تا چشمه‌ی حیوان، یقین نور.

(در فصل خنجرهای بوسه- خورشیدهای آن سوی دیوار)

 

و برای رسیدن به لحظه‌ی یقین با گامهای سربی، دهلیر لحظه‌ها را می‌پوید:

با گامهای سربی

دهلیز لحظه‌ها را می‌پویم

تا آستان تو

تا لحظه‌ی بشارت

                    تا لحظه‌ی یقین.

(از انزوا سخن می‌گویم- خورشیدهای آن سوی دیوار)

 

۳- موتیف بیم از ویرانی

موتیف چشم‌گیر دیگر شعرهای نیمایی علیرضا طبایی، موتیف بیم از ویرانی است. در شعر "بن‌بست" او درباره‌ی این بیم خود چنین سروده:

در گامهایم بیم ویرانی‌ست

حسی به رنگ لحظه‌های اولین روز کلاس درس

حسی شبیه ترس

حسی مرا از خویش آکنده‌ست.

 

چیزی را از خود گرفته است

چیزی مرا با نام می‌خواند

حس می‌کنم مرزی میان روز و شب نیست

در گامهایم بیم ویرانی‌ست.

 (بن‌بست- خورشیدهای آن‌سوی دیوار)

 

برای او "توفان، رسول حیرت  و ویرانی‌ست". حتا باد هم "آبستن رسالت ویرانی‌ست":

 و باد

آبستن رسالت ویرانی‌ست

و شب که از تقاطع بیزاری

و شب که از ملال می‌آغازد

نیش هزار افعی دارد

برق هزار شمشیر

...

با اعتماد کاغذی من، باد

آبستن رسالت دیرین بود:

ویرانی.

(با اعتماد کاغذی من- خورشیدهای آن سوی دیوار)

 

و دستی که در آیینه، گشاینده‌ی کوله‌بار است، کتاب شگفتی‌ست:

کتاب شگفتی که در نبض آن، زهر تردید

                                               بیم فروریختن

                                                                بیم ویرانی و مرگ جاری‌ست.

(...- شاید گناه از عینک من باشد)

 

داس بلند با تازشش بر ساقه‌های نورس، و ضربه‌های پیاپی بر شاخه‌ها، و موریانه‌هایی که شاید ریشه‌ها را از درون خورده و پوسانده‌ باشند و طاعون مرگبار، همگی نشانه‌های ویرانی هولناکی هستند که دنیای علیرضا طبایی را در بر گرفته‌اند و دیوارها را بر سرش آوار می‌کنند:

داس بلند

بر ساقه‌های نورس می‌تازد

و ضربه‌های پیاپی

بر شاخه‌ها فرود می‌آید

این موریانه‌ها را می‌بینی

شاید که ریشه‌ها هم...

 

اینک

        نگاه کن

طاعون...

(مرداب- خورشیدهای آن سوی دیوار)

 

"شاعر همیشه مسافر" شعر او هم آوار دستها را حس می‌کند و بیم نگاهها را درمی‌یابد:

آوار دستها را حس می‌کرد

بیم نگاهها را درمی‌یافت

(شاعر همیشه مسافر- خورشیدهای آن سوی دیوار)

 

و سهمش از دنیای پر از آوار، آشیانی ویران است و دستهای خالی ویرانگر:

تنهاترین پرنده‌ی کوچک!

بنگر

سهم مرا

میراث خویش را

این آشیان ویران

وین دستهای خالی ویرانگر.

باری

        به من بگو

                      چه توان کرد؟

کوچکترین پرنده‌‌ی تنها!...

...

بنگر مرا مجال چه مایه‌ست

دیگر

ویرانم

          ویرانم

                      ویران.

(کوچکترین پرنده‌ی تنها...- خورشیدهای آن سوی دیوار)

 

در این آشیان ویران، شبها از پلکان خانه صدای خستگی می‌آید، و صبحها صدای فرو رفتن، آوارِ ریختن، پوسیدن:

 شبها صدای خستگی از پلکان خانه می‌آید

و صبحها، صدای فرو رفتن

                                  آوارِ ریختن

                                                   پوسیدن

این موریانه‌های مهاجم چه اشتهایی دارند!

اینان چه اشتهای حریصی!

(شاید گناه از عینک من باشد)

 

لرزه‌ها و پس‌لرزه‌ها یک لحظه از جنبش بازنمی‌مانند و هر روز خشت دیگری از پایه‌های کهنه‌ی پوسیده‌ی دیوارهایی که از پایه ویرانند، فرومی‌ریزد:

پس‌لرزه‌ها و لرزه‌ها

                        یک لحظه از جنبش نمی‌مانند

تا بوده و بوده‌ست

هر روز خشت دیگری از پایه‌های کهنه‌ی فرسوده می‌ریزد

دیوار و سقف و هرچه... فرسوده‌ست

...

همسایه‌ها چشم‌انتظارند

موران و موش و موریانه

                             در نهانِ سقف و در، ناخوانده مهمانند

دیوارها از پایه ویرانند.

(هم‌زبان با سعدی...- شاید گناه از عینک من باشد)

 

و در چنین جهان ویرانی، برای او تا لحظه‌های آوار تنها یک گام مانده است:

تا لحظه‌های آوار

تا لحظه‌ی گسستن و رستن

تنها

یک گام مانده است.

(کوچکترین پرنده‌ی تنها...- خورشیدهای آن سوی دیوار)

 

۴- موتیف آرزومندی

در این دنیای تنگ و تاریک آکنده از گم‌راهی و درجازدن و سقوط، علیرضا طبایی آرزومند رهایی از تاریکی و تردید و ویرانی است، آرزومند رستگاری و پیش‌رفت و صعود. مجموعه‌ی این آرزوها که گاه حسرت‌ناک اند و گاه تمنابار، در شعرهای نیمایی علیرضا طبایی به صورت موتیف آرزومندی و با استفاده از نشانه‌های تمنا- "کاش" یا "ای کاش"-  فراوان تکرار می‌شود. به عنوان مثال:

شب را اشارتی به سحرگاه است

نیش مدام تردید

رمزی ز رستگاری من

                             ای کاش!

(شبانه- خورشیدهای آن سوی دیوار)

 

یا:

ای جمع مهربانیها!

                      شالیها!

کاش آن که یافت می‌نشود، کاش!

(پرسش- خورشیدهای آن سوی دیوار)

 

شعر "با منصورها، در سپیده‌دم آخر" از نظر موتیف آرزومندی چشم‌گیرترین شعر نیمایی علیرضا طبایی است و بن‌مایه‌ی آن آرزوی از تبار حلاج بودن است و شهامت ایثار و جانبازی او را داشتن:

ای کاش از شمایان بودم

باشد شفای دست شمایان

زنگار خواب و خستگی از بالهای زخمی من

                                                       بزداید.

باشد کاین بالهای مأیوس

پرواز را دوباره بیاموزد.

...

ای کاش در جنون رگانم

خون عقابهای جوان بود

خون هجوم، خون توانستن.

ای کاش

در لحظه‌های چاره، در لحظه‌ی لزوم

در دست من جسارت پرتاب

و لحظه‌ی عروج

در لحظه‌ی شهادت و بایستن

در دست من توان فشردن بود.

 

ای کاش از شمایان بودم

ایمان من عظیمتر از روح ترس بود

روشنتر از تلألؤ آیینه در ضیافت خورشیدهای شرقی آغاز

تا زخم تازیانه و دشنام را

بر پیکر برهنه‌ی خود آزمون کنم

تا قامت برهنه‌ی انسان را

تن‌پوشی از محبت باشم

تا با لبان زخم بخندم

(با منصورها، در سپیده‌دم آخر- خورشیدهای آن سوی دیوار)

 

همین موتیف در شعر "با دودمان خونی پرواز" که از نظر مضمون و معنا برادر شعر "با منصورها، در سپیده‌دم آخر" است، این‌گونه تکرار شده است:

ای کاش

می‌شد

یک قطره از زلالی آن جام شوکران که تو لاجرعه درکشیدی

می‌نوشیدم

تا راز و رمز پویا بودن

تا رمز و راز دریا بودن

بر من گشوده گردد.

(با دودمان خونی پرواز- شاید گناه از عینک من باشد)

 

آخرین نمونه را از شعر "از نومیدی..." برگزیده‌ام که با موتیف آرزومندی آغاز می‌شود و با آن پایان می‌پذیرد:

ای کاش هر کلام تو زنجیری

دستان تو کلیدی

و مهربانی تو حصاری بود

تا دستهای تو

دروازه‌های سنگی این قلعه را به جادویی وامی‌کرد

و نرمی کلام تو زنجیری از نوازش می‌پیوست

بر گردن غرورم می‌آویخت.

...

ای کاش

دستان تو کلیدی می‌شد...

(از نومیدی...- خورشیدهای آن سوی دیوار)